پرش به محتوا

سنتز اقتدار و آزادی

تبیین جامعه‌شناختی جایگاه نهاد پادشاهی و عبور طبقه متوسط ایران از یک دوگانه کاذب

بهار ۲۵۸۵ (۱۴۰۵)زمان مطالعه: ۲۰ دقیقهنسخه‌ی آرشیوی ↗
سنتز اقتدار و آزادی

فریدون: جلال حیدری‌نژاد در این یادداشت می‌کوشد نشان دهد که فهم ایرانیان از نسبت میان اقتدار و آزادی چگونه و تحت تاثیر تجربه‌های تاریخی دگرگون شده و از نو صورت‌بندی شده است؛ به‌ویژه در میان آن بخش از جامعه که عموما «طبقه‌ی متوسط» نامیده می‌شود. حیدری‌نژاد، این دگرگونی فکری و اجتماعی را در مرز میان اندیشه‌ی سیاسی و جامعه‌شناسی سیاسی به بحث می‌گذارد. جلال حیدری‌نژاد، دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی علوم‌ اجتماعی در مقطع کارشناسی از دانشگاه تهران است. او پیشینه‌ی روزنامه‌نگاری در ایران داشته و از جمله، بنیانگذار و سردبیر مجله الکترونیکی «عطف» بوده است. از او همچنین مجموعه داستان‌های کوتاه نیز منتشر شده است.

این یادداشت، روایت یک سوءتفاهم تاریخی است؛ سوءتفاهمی که نزدیک به نیم‌قرن سرنوشت کشور ما را تحت‌تاثیر قرار داد. در این نوشتار کوتاه می‌کوشم نشان دهم چگونه در دهه‌های منتهی به ۱۳۵۷، بخش مهمی از گفتمان سیاسی ایران، به‌ویژه جریان‌های چپ، با ناآگاهی یا آگاهیِ مخرب و هدفمند، و با خلط میان اقتدار نهادی و استبداد فردی، دوگانه‌ای کاذب و جعلی میان اقتدار و آزادی ساختند. این دوگانه نه‌تنها راه را به آزادی نگشود، بلکه به فروپاشی چارچوب‌های نهادی انجامید که قوام‌بخش کشور بودند.

با تکیه بر تجربه تاریخی اسپانیا، نمونه روسیه تزاری و تحلیل نظری اندیشمندانی چون «ماکس وبر»، «هانا آرنت» و «بنیامین کنستان»، استدلال خواهم کرد که اقتدار، اگر در قالب نهاد و در چارچوب قانون تعریف شود، نه دشمن آزادی، بلکه شرط امکان آن خواهد بود. در ادامه نیز نشان می‌دهم که طبقه متوسط ایران، به‌عنوان موتور تحولات بنیادین، امروز از آن دوگانه فرساینده و جعلی عبور کرده و به فهمی تازه از نسبت میان اقتدار، آزادی و هویت ملی رسیده است.

حکایت پادشاهِ دموکرات و معجزه گذار در دالان آزادی

در نوامبر ۱۹۷۵، وقتی «ژنرال فرانکو» پس از نزدیک به چهار دهه دیکتاتوری در اسپانیا درگذشت، جهان با نفس‌های حبس‌شده به مادرید چشم دوخته بود. ژنرال فرانکو در کنار خود شاهزاده «خوان کارلوس» را تربیت کرده بود تا میراث‌دار دیکتاتوری او باشد. اما خوان کارلوس جوان، به‌صورت شگفت‌انگیزی، در یکی از خیره‌کننده‌ترین تکانه‌های ساختاری تاریخ سیاسی جهان بلافاصله پس از ادای سوگند اعلام کرد که پادشاه همه اسپانیایی‌ها و نگهبان آزادی همه آن‌ها خواهد بود.

در حقیقت، او از اقتدار سنتی و نهادی خود استفاده کرد تا همان نهادهایی را که فرانکو برای سرکوب ساخته بود، به شکلی قانونی منحل و ابطال کند. در مقطعی دیگر، در فوریه ۱۹۸۱، که افسران تندرو با اسلحه وارد پارلمان شدند تا آن دموکراسی نوپا را با کودتا درهم بشکنند، باز این پادشاه بود که با لباس نظامی در تلویزیون ظاهر شد و به ارتش دستور اکید داد که به پادگان‌ها بازگردند.

اما خوان کارلوس چه کرد؟ چه پیامی به جهان صادر کرد؟ چگونه تئوری‌های کلاسیک مربوط به شیوه و شکل حکومت را - که غالبا از پادشاهی و سلطنت تصویر خوشایندی ارائه نمی‌دادند - شکست و طرحی نو بر اساس ایده و محتوا ارائه داد؟

پاسخ سریع و صریح این پرسش آن است که خوان کارلوس ثابت کرد و نشان داد که اقتدار نهادی پادشاهی نه‌تنها دشمن آزادی نیست، بلکه در لحظات بحرانی، یگانه سپر بلای آن در برابر آنارشی و بازگشت به دیکتاتوری است. بعدها نیز «ساموئل هانتینگتون» آن را نمونه‌ای از «نقش تعیین‌کننده نهادهای مشروع در تثبیت دموکراسی» دانست و یک حقیقت مهم را آشکار کرد: گاه نه فقدان اقتدار، بلکه وجود اقتدار مشروع است که آزادی را حفظ می‌کند.

رخداد اسپانیایی و درس ایرانی

این تجربه را نباید صرفا رخدادی اسپانیایی دانست؛ بلکه باید آن را پاسخی تاریخی به یکی از بزرگ‌ترین سوءتفاهم‌های قرن بیستم به شمار آورد: این پندار که اقتدار و آزادی الزاما در تعارض با یکدیگرند. شاید هیچ ملتی به اندازه ایرانیان و هیچ کشوری به اندازه ایران، بهای این سوءتفاهم را نپرداخته باشد.

امروز و اینک، این رخداد برای ما ایرانیان می‌تواند آینه‌ای باشد برای بازخوانی تاریخ معاصر خودمان؛ جایی که در دهه‌های منتهی به ۱۳۵۷، نوعی کژتابی نظری، بدفهمی و لجاجتِ منتج از ایدئولوژی‌های مذهبی و، در صدر آن‌ها، ایدئولوژی‌های چپ و تمامی بانیان آن شورش، باعث شد اقتدار ملی ما، که در کالبد پادشاه خود را نشان می‌داد، با استبداد فردی اشتباه گرفته شود و آنان جاهلانه اقتدار را در برابر آزادی و عدالت قرار دهند.

اما امروز، پس از نزدیک به نیم‌قرن، اکثریت ملت ایران و مهم‌ترین طبقه‌ی مؤثر در جنبش‌ها و تحولات، یعنی طبقه‌ی متوسط ایران، با عبور از آن دوگانه‌های فرساینده، ناکارآمد و حتی مصیبت‌ساز - که نتایج مهلکی بر پیکره اقتصاد، جامعه، فرهنگ و تمامی سرمایه‌های مادی و فرهنگی ایرانیان بر جای گذاشته است - به همان عقلانیتی بازگشته‌اند که پادشاهی مشروطه را نه به عنوان مانع، بلکه به عنوان ضامن، حافظ و لنگرگاه تحقق عدالت و آزادی می‌بیند.

۱. بدفهمی مصیبت‌ساز؛ خلط نهاد پادشاهی با استبداد فردی

- دوگانه کاذب چپ ایرانی

یکی از بنیادی‌ترین خطاهای نظری که زمینه‌ساز شورش ۱۳۵۷ شد، خلط میان نهاد پادشاهی به‌عنوان یک ساختار تاریخی - سیاسی و عملکرد سیاسی یک دولت یا یک فرد بود. ریشه بن‌بست سیاسی ایران در سال ۵۷ را باید در همین کژتابی نظری جست‌وجو کرد که چپ‌ها متوجه تفاوت میان اقتدار نهادی با استبداد فردی نشدند. شاید بهتر باشد بگوییم که ایدئولوژی آن‌ها را نابینا و ناشنوا کرده بود. همین مسئله به مذهبی‌ها و ملی‌گراها نیز سرایت کرد و آن‌ها نیز ندیدند و نشنیدند.

در ادبیات سیاسیِ بخش بزرگی از نیروهای چپ ایران، سلطنت نه به‌عنوان یک نهاد تاریخیِ قابل اصلاح، بلکه ذاتا استبدادی تعریف می‌شد و البته این نگاه، ریشه در سنت مارکسیستی داشت که دولت را ابزار سلطه طبقاتی تعریف می‌کرد و بنا به همین تعریفِ محدود و ایدئولوژی‌زده، نهاد سیاسی به‌طور کلی فاقد استقلال تلقی و صرفا بازتابی از منافع طبقه حاکم فهم می‌شد. این نگاه و برداشت بود که قادر به فهم تفاوت میان نهاد و کارگزار نبود و در نتیجه، به جای اصلاح ساختار، نابودی کل ساختار را هدف گرفت.

- الگوی روسیه تزاری، مغالطه و تکثیر بدفهمی از جانب چپ‌ها

تحت هژمونی ایدئولوژیک جریان‌های چپ بود که در دهه‌های ۴۰ و ۵۰، نهاد پادشاهی نه به‌عنوان یک سازه تاریخیِ مهارپذیر و دارای کارکرد، بلکه صرفا به مثابه ابزار سلطه طبقاتی و ژاندارم امپریالیسم و در نتیجه ضد آزادی تعریف می‌شد. از «تقی ارانی»، «احسان طبری» و «نورالدین کیانوری» تا افرادی مانند «بیژن جزنی» و «مسعود احمدزاده» و بعد هم سوسیالیست‌های مسلمان مانند «حبیب‌الله پیمان» و مسلمان‌های سوسیالیست مانند «علی شریعتی»، تقریبا همه و همه با نادیده‌گرفتن استقلالِ نهاد سیاست، ادعا می‌کردند که «رهایی» تنها در غیاب مطلق پادشاهی میسر است. نه متوجه بودند و نه آگاه و نه مسئولیت ایده‌های خودشان را در برابر ملت و وطن پذیرفتند. فقط بر این سماجت می‌ورزیدند که با ویران کردن چارچوب نهاد پادشاهی ایران، می‌توان به آنچه خود «رهایی» و «عدالت» می‌خواندند، دست یافت.

جریان‌های چپی که قبله‌شان مسکو بود، قطعا تجربه روسیه تزاری را الگوی خود قرار داده بودند؛ جایی که بلشویک‌ها با حذف تزار به دنبال جامعه بی‌طبقه و رهایی بودند، اما در غیاب نهادهای مشروعِ میانجی، به یکی از مخوف‌ترین توتالیتاریسم‌های تاریخ - استالینیسم - گرفتار شدند. چپ ایرانی نیز با تحقیر آزادی‌های مدنی و فردی در پای برداشت خود از عدالت اجتماعی و «رهایی»، از سر جهل و بدفهمی راه را برای نظامی هموار کرد که هم عدالت را به زنجیر کشید و هم آزادی را گردن زد. از نظر من، چپ‌ها حتی از به کار بردن واژه «آزادی» ابا داشتند، چون آن را مختص جوامع سرمایه‌داری می‌دانستند و برای همین بیشتر از واژه بی‌در و پیکر «رهایی» استفاده می‌کردند.

اینجاست که «هانا آرنت» به‌درستی در تحلیل این تحول می‌نویسد: «انقلاب‌هایی که تمام نهادهای اقتدار سنتی را نابود می‌کنند، اغلب به نظام‌هایی بسیار اقتدارگراتر از آنچه سرنگون کرده‌اند، می‌انجامند.» زیرا مسئله اصلی، سقوط یک فرد نبود و نیست، بلکه نابودی یک چارچوب نهادی بود که می‌توانست گذار تدریجی به آزادی را ممکن سازد. چپ‌های روسیه و ایران نیز خلا اقتدار مشروع را با اقتداری نامشروع پر کردند و البته نتیجه آن را نیز دیدند.

۲. کالبدشکافی نظری: چگونه اقتدار، مشروع و بسترِ ظهور آزادی می‌شود؟

یکی از پاسخ‌های این پرسش را باید در تحلیل‌های نظری جامعه‌شناسی سیاسی جست‌وجو کرد؛ جایی که «ماکس وبر»، یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان قدرت و مشروعیت، نشان داده است که مشروعیت سیاسی می‌تواند بر پایه‌های متفاوتی استوار باشد: سنت، کاریزما یا قانون.

او مشروعیت سنتی را لزوما غیرعقلانی یا غیرمدرن نمی‌داند، اما استدلال می‌کند که هر نوع مشروعیتی می‌تواند در چارچوب‌های نهادی متفاوت، با درجات مختلفی از عقلانیت و محدودیت همراه شود. آنچه در نگاه ماکس وبر اهمیت و اولویت دارد، نه منشا مشروعیت، بلکه نحوه نهادینه شدن، کنترل و به عبارتی قانونمند شدن آن مشروعیت است. یعنی سیاست مدرن لزوما به معنای حذف کامل سنت نیست، بلکه دقیقا به معنای عقلانی شدن آن است. برای مثال، در بسیاری از کشورهای اروپایی، نهاد پادشاهی در چارچوب قانون اساسی مدیریت می‌شود و علاوه بر آنکه بخشی از یک نظام دموکراتیک است، نماد تداوم تاریخی و ثبات نهادی نیز به شمار می‌رود.

- نهاد پادشاهی به مثابه سنتز وبری

ماکس وبر، معمار جامعه‌شناسی عقلانی، بین سلطه (Domination) و اقتدار مشروع (Authority) تفکیک قائل می‌شد. از نظر او، جوامع مدرن به سمت اقتدار قانونی - عقلانی حرکت می‌کنند؛ یعنی جایی که مشروعیت از قانون سرچشمه می‌گیرد و نه از اراده شخصی حاکم. در این چارچوب، نهاد پادشاهی مشروطه می‌تواند یک سنتز وِبری بی‌نظیر باشد؛ چرا که این نهاد هم اقتدار سنتی و تداوم تاریخی دارد و هم می‌تواند با عقلانیت قانونی پیوند زده شود. یعنی پادشاه می‌تواند تجسم شخصیت حقوقی حاکمیت و دولت باشد و هم‌زمان خود نیز نخستین تابع قانون به شمار رود.

دقیقا زمانی که این نهاد مقتدر و قانونمند باشد، بوروکراسی و قانون از تلاطم‌های حزبی مصون می‌مانند. به قول وبر، پادشاهی پارلمانی نقشی را ایفا می‌کند که یک رئیس‌جمهور انتخابی هرگز نمی‌تواند داشته باشد. این نهاد می‌تواند در بزنگاه‌های تاریخی، عطش سیاستمداران برای قدرت مطلق را محدود کند، زیرا عالی‌ترین جایگاه نمادین کشور متعلق به نهاد وحدت‌بخش پادشاهی است.

- اقتدار آرنتی، ضامن آزادی

هانا آرنت در یکی از تحلیل‌های درخشان خود هشدار می‌دهد که حذف اقتدار در جهان مدرن، راه را برای توتالیتاریسم باز می‌کند. به باور او، اقتدار مستلزم احترام است، نه ترس. در این تعریف، اقتدار یعنی تواناییِ فراخواندن به اطاعت، بدون توسل به زور یا اقناعِ مستمر.

آرنت البته انقلاب‌هایی را ستایش می‌کرد که به تاسیس آزادی (Constitutio Libertatis) منجر شدند، مانند انقلاب آمریکا، و نه آن‌هایی که صرفا به دنبال تخریب نهادهای پیشین بودند. او معتقد بود آزادی نیازمند یک چارچوبِ ثبات است و تمدن، بدون نهادهایی که از توده‌ای شدن جامعه جلوگیری کنند، اصولا ممکن نخواهد شد.

در چنین زمینه‌ای می‌توان گفت نهاد پادشاهی نقش همان لنگرگاهی را دارد که اجازه نمی‌دهد جامعه در طوفان ایدئولوژی‌های ویرانگر و آرمان‌شهرهای دست‌نیافتنی، و البته جهنمی، غرق شود.

۳. نهاد پادشاهی: لنگرگاه اقتدار، قدرت بی‌طرف و نگاهبان ایرانیت

- پادشاهی به مثابه جان و روانِ دولت

از منظر جامعه‌شناسی تاریخی، پادشاهی در ایران صرفا یک نهاد و سیستم سیاسی نیست، بلکه به لحاظ قدمت، می‌توان آن را ستون فقرات هویت ملی دانست.

«سید جواد طباطبایی» با بازخوانی اندیشه ایران‌شهری، پادشاهی را نهادی می‌داند که تداوم فرهنگی ایران را در سده‌های طوفانی حفظ کرده است. به باور او، ملت ایران یک وحدتْ در کثرتِ یگانه و غیرقابل تجزیه است. در کشوری با تنوع قومی و زبانی گسترده، نهاد پادشاهی تنها معنا و محور فراگیری می‌تواند باشد که فراتر از تعلقات حزبی، قومی، طبقه‌ای و مذهبی، همبستگی ملی را تضمین می‌کند. تجربه صفویه و پهلوی نشان داد که پادشاهی چگونه با درونی کردن ارزش‌های ملی، مرزهای ما را در نسبت با دیگری تعریف کرده است.

- مفهوم قدرت بی‌طرف: پادشاه به مثابه داور، نه بازیکن

ما ایرانیان در میان انبوه متفکران سیاسی، با نام «بنیامین کنستان» (Benjamin Constant) کمتر آشنا هستیم، اما در آستانه گذار تاریخیِ پیشِ رو، بیش از هر زمان دیگری به بصیرت افرادی مانند او نیازمندیم. کنستان، متفکر و سیاست‌مدار فرانسوی، در دورانی می‌زیست که جهان شاهد یکی از بزرگ‌ترین زلزله‌های سیاسی تاریخ، یعنی انقلاب فرانسه و سپس ظهور استبداد ناپلئون بود. او با چشمان خود دیده بود که چگونه شور انقلابی، در غیاب یک لنگرگاه قانونی، به حکومت وحشت، ترور و در نهایت به دیکتاتوری ختم شد.

کنستان در کتاب بنیادین خود، «اصول سیاست»، در سال ۱۸۱۵، برای مهار این تلاطم‌ها مفهوم «قدرت بی‌طرف» (Pouvoir Neutre) را ابداع کرد. او استدلال می‌کند که پادشاه نباید نقش قوای سه‌گانه را بازی کند؛ چراکه آن‌ها می‌توانند محل منازعه، اجرا و خطا باشند.

نهاد پادشاهی از آن جهت باید بی‌طرف باشد که درگیر جزئیات حکمرانی نشود و به وظیفه ممتاز خود در داوری میان قوا و صیانت از کل فضای آزادی بپردازد. به همین دلیل، در بستر شرایط امروز ما ایرانیان و پا گرفتن انقلاب ملی ایران، شناخت کنستان حیاتی است؛ زیرا طبق نظر او، وجود و حضور نهاد پادشاهی به عنوان نماد و نگاهبان آزادی، دموکراسی و همچنین تمامیت ارضی کشور ضرورت دارد.

این نهاد برای حفظ توازن سیستم در برابر اصطکاک‌های سیاسی و تضمین تداوم دموکراسی ایفای نقش می‌کند. همچنین اطمینان حاصل می‌کند که هیچ جناحی ماشین قدرت را به نفع خود مصادره نکند و حتی در صورت برخورداری از رای اکثریت، به دیکتاتوری اکثریت تبدیل نشود.

۴. استراتژی فقیرسازیِ طبقه متوسط ایران

طبقه متوسط چه نقشی در فرایند تحولات بنیادین دارد؟ بار و مسئولیت تحولات اساسی در جوامع بر دوش کدام طبقه است؟ آیا طبقه متوسط ایران، آن‌چنان که می‌گویند، از بین رفته است؟ اگر طبقه متوسط را موتور تحولات عمیق و اساسی بدانیم، آیا این طبقه از دوگانه کاذب چپ، یعنی تقابل اقتدار و آزادی، عبور کرده است؟

- جایگاه طبقه متوسط در اندیشه نظریه‌پردازان

نخستین کسی که این واقعیت را به روشنی و با وضوح نظری صورت‌بندی کرد، ارسطو بود. وی در کتاب «سیاست» (Politics) به این موضوع پرداخته و با بررسی انواع نظام‌های سیاسی به این نتیجه رسیده است که پایدارترین جوامع آن‌هایی هستند که در آن‌ها طبقه متوسط، بزرگ و فعال است. استدلال ساده اما عمیق او از این قرار بود: ثروتمندان اغلب دچار غرور و میل به سلطه می‌شوند و فقرا مستعد خشم و شورش هستند؛ اما طبقه متوسط، به دلیل موقعیت میانه خود، تمایل بیشتری به تعادل، قانون و ثبات دارد.

قرن‌ها بعد، این دیدگاه با زبانی مدرن‌تر توسط «دارون عجم‌اوغلو» و «جیمز رابینسون» در کتاب «ریشه‌های اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی» بازتولید شد. آن‌ها طبقه متوسط را نوعی «ضربه‌گیر اجتماعی» می‌دانند.

اما از این نیز مهم‌تر، نظرات «بارینگتون مور» است که نشان می‌دهد طبقه متوسط صرفا حافظ ثبات نیست، بلکه در شرایط خاص می‌تواند عامل اصلی حرکت جامعه به سوی دموکراسی نیز باشد. او جمله معروفی دارد، بدین مضمون، که «بدون بورژوازی، دموکراسی ممکن نیست» و منظور او از بورژوازی، دقیقا طبقه متوسط است.

«رابرت اینگلهارت» نیز بُعد دیگری از این تحول را توضیح می‌دهد. او نشان داد که با رشد اقتصادی و افزایش امنیت مادی، طبقه متوسط از تمرکز صرف بر بقا فاصله می‌گیرد و به سوی مطالباتی مانند آزادی، کرامت، مشارکت سیاسی و کیفیت زندگی حرکت می‌کند. همه این تغییرات صرفا اقتصادی نیست، بلکه یک تغییر روانی و فرهنگی نیز است.

در این مرحله، شهروند طبقه متوسط، دیگر صرفا به دنبال زنده ماندن نیست، بلکه می‌خواهد در تعیین سرنوشت خود نقش داشته باشد. این همان لحظه‌ای است که طبقه متوسط، وارد مرحله بلوغ سیاسی و عبور از ثبات محافظه‌کارانه می‌شود.

- شکست راهبرد نحیف‌سازی طبقه متوسط و انحلال دوگانه آزادی و اقتدار

در مختصات تاریخی امروز، طبقه متوسط ایران در ایفای نقش تاریخی خود در دو جبهه جنگیده است و در هر دو جبهه نیز پیروز شده است: یکی در برابر رژیم جمهوری اسلامی و دیگری در برابر دوگانه کاذب چپ‌ها مبنی بر تضاد اقتدار و آزادی. رژیم حاکم، با درک تمامی واقعیت‌های بالا، متوجه شده بود که طبقه متوسط تهدید اصلی برای بقای اوست؛ به همین دلیل، سیاست فقیرسازی سیستماتیک این طبقه را در پیش گرفته بود.

«آصف بیات» این وضعیت را «طبقه متوسط فقیر» می‌نامد؛ یعنی افرادی که از نظر فرهنگی متعلق به طبقه متوسط هستند، اما از نظر اقتصادی به زیر خط فقر سقوط کرده‌اند. هدف رژیم، تبدیل شهروندِ خواهان تغییر به رعیتی گرفتار نان بود. در حقیقت، بدن و کالبد طبقه متوسط نحیف شد، اما ذهنش فربه و خواهان تغییر باقی ماند و هر جا فرصت پیدا کرد، نقش موثر خود را بروز داد و نشان داد که اگرچه در شرایط دشوار اقتصادی قرار گرفته است، اما ذهن و روان او همچنان در پی تغییرات بنیادین است و تمام پروژه فقیرسازی و نحیف‌سازی این طبقه از سوی رژیم شکست خورده است.

طبقه متوسط ایران از دوگانه کاذب چپ‌ها در قبال مفاهیم «اقتدار» و «آزادی» نیز عبور کرده و نه‌تنها آن را منحل و باطل اعلام کرده، بلکه با تمرکز و اتحاد بر گفتمان پهلوی‌گرایانه، آن دوگانه کاذب را دفن کرده است. یعنی طبقه متوسط حالا نه‌تنها اقتدار را در برابر آزادی نمی‌داند و سرنوشت نهاد را با فرد یکی فرض نمی‌کند، بلکه دقیقا اقتدار نهادی را ضامن آزادی و ارزش‌های حقوق بشری می‌شناسد.

علی‌رغم پروژه نحیف‌سازی و فقیرسازی طبقه متوسط توسط رژیم، این طبقه، علی‌رغم همه فشارها، مطالبات سیاسی خود را رها نکرده و همچنان در خیابان‌های ایران حضوری موثر دارد.

از سوی دیگر، حضور خیابانی مردم در دوردست‌ترین و فقیرترین شهرها و روستاهای ایران، و نیز در مناطق برخوردار کلان‌شهرها، و طنین‌انداز شدن نام پهلوی، در همه‌ی این نقاط نشان می‌دهد که این نگرش در همه اقشار جامعه ایران وجود دارد. ایده عبور از دوگانه کاذب میان اقتدار و آزادی، اکنون یک هژمونی گفتمانی‌ و یک درک فراگیر است که بنیاد آن بر پهلوی‌خواهی استوار شده است.

- دانشگاه؛ نماد زنده طبقه متوسط: از پیشاهنگ انقلابی تا احیاگر ایران‌گرایی

دانشگاه در ایران همواره نقشی دوگانه داشته است؛ هم نماد طبقه متوسط بوده و هم موتور فکری آن. این طبقه اکنون می‌داند که آزادی، بدون یک نهاد مقتدر - مانند پادشاهی - همواره در معرض تهدید آنارشی یا دیکتاتوری مذهبی قرار دارد. عبور دانشگاهیان، به عنوان نماد طبقه متوسط و حتی قطب‌نمای آینده ایران، از دوگانه کاذب اقتدار و آزادی، به معنای عبور اکثریت جامعه است؛ چراکه این طبقه الگوساز رفتارهای سیاسی در سراسر کشور خواهد بود.

علاوه بر این، آنچه ما از دانشگاه در خیزش‌های اخیر، به‌ویژه در اسفند ۱۴۰۴ (فوریه ۲۰۲۶)، دیده‌ایم، صرفا یک کنش سیاسی پیش‌برنده نبوده، بلکه یک تغییر پارادایم تاریخی نیز بوده است دستکم از سه منظر: الف - گسست از میراث ۵۷: دانشگاهی که در سال ۱۳۵۷ کانون گفتمان‌های ضدملی و پادشاهی‌ستیزِ چپ شده بود، اکنون به سنگر بازپس‌گیری و احیای هویت ملی در ذیل گفتمان ایران‌گرایی تبدیل شده است. دانشجویان، با برافراشتن پرچم شیر و خورشید در دانشگاه‌های مادر، همچون آریامهر (شریف)، تهران و امیرکبیر، صراحتا اعلام کردند که روایت چپ انقلابی ۵۷ دیگر جایی در دانشگاه ندارد، یا اگر هم دارد، در اقلیت مطلق است. ب - تاسیس انجمن‌های ملی: تشکیل پی‌درپی انجمن‌های شیر و خورشید در دانشگاه‌ها و صدور بیانیه‌هایی که در آن‌ها بر تمامیت ارضی، سکولاریسم و گذار دموکراتیک تحت اقتدار پادشاهی مشروطه تاکید شده است، برای ذهن آینده‌نگر می‌تواند حامل معنایی عمیق از تحول گفتمانی باشد و نشان دهد که دانشجویان نیز، به عنوان نماد زنده طبقه متوسط، از تخریب انقلابی و مصیبت‌سازِ چپِ پنجاه‌وهفتی به سوی گفتمانی در حرکت‌ هستند که تمرکز و محور آن، ساخت‌وساز نهادی است. ج - دانشگاه به مثابه قطب‌نما: تجمعات و اعتراضات گسترده دانشجویی در فوریه ۲۰۲۶ و مقاومت در برابر حملات بسیجی‌ها ثابت کرد که رژیم نتوانسته است ذهن دانشجویان در دانشگاه‌ها را به آب و نان گره بزند. عبور دانشگاه از ایدئولوژی‌های چپ و «اصلاح‌طلبانه» نیز باید به منزله عبور اکثریت جامعه تلقی شود.

پایان

تاریخ - هرچند پرهزینه - آموزگاری بی‌رحم و صریح است. تجربه‌ی ایران‌سوزِ نیم‌قرن اخیر نشان داد که آزادیِ بی‌‌پشتوانه‌ی نهادی به بی‌ثباتی می‌انجامد و بی‌ثباتی نیز در نهایت آزادی را می‌بلعد. آنچه ایران امروز به آن نیاز دارد، بازتعریف اقتدار در چارچوب قانون، نهاد و مشروعیت ملی است. تجربه‌ی اسپانیا نشان داد که اقتدار نهادی می‌تواند سپر آزادی باشد و تجربه‌ی تاریخی ایران نیز گواهی می‌دهد که دوگانه‌سازی‌های ساده‌انگارانه، کشور را به ورطه‌های خطرناک می‌کشاند.

بهای این بدفهمی و جهل ایدئولوژیک را نسل ما و نسل‌های پس از ما با رنج و محرومیت، زندان و تبعید، زخم و خون پرداختند. البته طبیعی بود که جریان‌های ایدئولوژیک چپ در آن سال‌ها این فاجعه را درنیابند و نبینند؛ چرا که به سرسپردگی مفرط به قبله‌های بیرونی، چون مسکو، مفتخر بودند و در قربانی کردن عقلانیت تاریخی به پای ایمان ایدئولوژیک، مبتهج. شگفت آنکه امروز نیز چندان نشانی از آموختن در آنان دیده نمی‌شود و بعید می‌نماید که در آینده نیز بیاموزند. چنان‌که مولانا گفته است:

آن‌که ناموخت از گذشت روزگار / هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار

اکنون طبقه‌ی متوسط ایران، با عبور از هیجانات ایدئولوژیک و بازگشت به عقلانیت نهادی، در حال بازسازی فهمی تازه از سیاست است؛ فهمی که در آن اقتدار و آزادی نه در تقابل، بلکه در تکمیل یکدیگر معنا می‌یابند. اگر این بازفهمی به گفتمان غالب بدل شود، می‌توان امید داشت که ایران نیز، همچون برخی ملت‌ها، از دل بحران تاریخی خود به نظمی مبتنی بر قانون، هویت ملی و آزادی پایدار دست یابد.

***

منابع

۱) وبر، ماکس. «اقتصاد و جامعه: طرحی در جامعه‌شناسی تفسیری». ویراسته‌ی گونتر راث و کلاوس ویتیخ. ترجمه‌ی افریم فیشاف و دیگران. برکلی: انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۱۹۷۸.

۲) آرنت، هانا. «بین گذشته و آینده: هشت تمرین در اندیشه‌ی سیاسی». نیویورک: وایکینگ پرس، ۱۹۶۸.

۳) آرنت، هانا. «درباره انقلاب». نیویورک: وایکینگ پرس، ۱۹۶۳.

۴) آرنت، هانا. «اقتدار چیست؟» در «بین گذشته و آینده: هشت تمرین در اندیشه‌ی سیاسی»، صص. ۹۱–۱۴۱. نیویورک: وایکینگ پرس، ۱۹۶۸.

۵) آرنت، هانا. «درباره خشونت». نیویورک: هارکورت، بریس اند ورلد، ۱۹۷۰.

۶) کنستان، بنیامین. «اصول سیاست قابل اجرا برای همه‌ی حکومت‌های نمایندگی». در «نوشته‌های سیاسی»، ویراسته و ترجمه‌ی بیانکاماریا فونتانا، صص. ۱۷۰–۳۰۵. کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۸۸.

۷) هانتینگتون، ساموئل. «موج سوم: دموکراتیزاسیون در پایان سده‌ی بیستم». نورمن: انتشارات دانشگاه اوکلاهما، ۱۹۹۱.

۸) هانتینگتون، ساموئل. «سامان سیاسی در جوامع در حال دگرگونی». نیوهیون: انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۶۸.

۹) مور، بارینگتون، جونیور. «ریشه‌های اجتماعی دیکتاتوری و دموکراسی: ارباب و دهقان در شکل‌گیری جهان مدرن». بوستون: بیکن پرس، ۱۹۶۶.

۱۰) عجم‌اوغلو، دارون، و جیمز ای. رابینسون. «ریشه‌های اقتصادی دیکتاتوری و دموکراسی». کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، ۲۰۰۶.

۱۱) اینگلهارت، رونالد. «انقلاب خاموش: تغییر ارزش‌ها و سبک‌های سیاسی در میان مردم غرب». پرینستون: انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۷۷.

۱۲) ارسطو. «سیاست». ترجمه‌ی سی. دی. سی. ریو. ایندیاناپولیس: انتشارات هکت، ۱۹۹۸.

۱۳) طباطبایی، سید جواد. «ملت، دولت و حکومت قانون: جستاری در بیان نص و سنت». تهران: مینوی خرد، ۱۳۹۹.

۱۴) بیات، آصف. «زندگی به مثابه سیاست: چگونه مردم عادی خاورمیانه را تغییر می‌دهند». ویراست دوم. استنفورد: انتشارات دانشگاه استنفورد، ۲۰۱۳.

۱۵) جزنی، بیژن. «تاریخ سی‌ساله‌ی ایران». ۳ جلد. تهران: مازیار، ۱۳۵۸.

۱۶) احمدزاده، مسعود. «مبارزه‌ی مسلحانه، هم استراتژی، هم تاکتیک». تابستان ۱۳۴۹. بازنشر در آرشیو مارکسیست‌ها.

۱۷) برینتون، کرین. «کالبدشکافی انقلاب». ویراست بازنگری‌شده و گسترش‌یافته. نیویورک: وینتیج بوکز، ۱۹۶۵.

بیشتر از مقالات

آرشیو ←