پرش به محتوا

اخلاق پادشاهان و اخلاق اشغالگران؛

نسبتِ قدرت با مفهوم وطن و هموطن

اسفند ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)زمان مطالعه: ۷ دقیقهنسخه‌ی آرشیوی ↗
اخلاق پادشاهان و اخلاق اشغالگران؛

فریدون: جلال حیدری‌نژاد، دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی علوم‌ اجتماعی در مقطع کارشناسی از دانشگاه تهران است. او پیشینه‌ی روزنامه‌نگاری در ایران داشته و از جمله، بنیانگذار و سردبیر مجله الکترونیکی «عطف» بوده است. از او همچنین مجموعه داستان‌های کوتاه نیز منتشر شده است. جلال حیدری‌نژاد در این یادداشت، با واکاوی دو روایت متضاد از قدرت؛ یعنی "رفتن برای ماندنِ ایران" در عصر پهلوی و "ماندن برای ویرانیِ ایران" در عهد حاضر، به تبیین نسبتِ پادشاهان پهلوی و اشغالگرانِ مذهبی با مفاهیم وطن و هموطن می‌پردازد؛ تقابلی میان اخلاق مسئولیتِ ملی وبی اخلاقی بقایِ یک نیروی غاصب بر سرِ غنیمتی به نام ایران.

روایتِ رفتن برای ماندنِ ایران

تاریخ معاصر ایران با دو تصویر نمادین و با ارزش از ترک و رها کردن قدرت گره خورده است: یکی شهریور ۱۳۲۰ و دیگری دی‌ماه ۱۳۵۷. در شهریور ۲۰، رضاشاه بزرگ در حالی استعفانامه‌ی خود را امضا می کرد که ارتش متفقین از مرزهای ایران وارد کشور شده بود. او در متنی که بوی اخلاق و مسئولیت ملی می‌داد، قدرت را واگذار کرد تا بهانه‌ی ویرانیِ ایرانِ نوین را از دست اشغالگران خارجی بگیرد. ایرانی که او در آن ساخت راه‌آهن، کارخانه، دانشگاه، دادگستری و بیمارستان را با خون‌دل پیش برده بود و نمی‌خواست و نمی‌توانست شاهد تبدیل شدن این کالبد تمدنی به مخروبه‌ی جنگ جهانی باشد.

دهه‌ها بعد در دی ماه ۵۷، فرزند او محمدرضا شاه فقید نیز در لحظه‌ی خروج از کشور در فرودگاه مهرآباد، با چشمانی اشک‌بار از ایران (وطن) سخن گفت و کشور را غریبانه و با دلی شکسته ترک کرد. او در کتاب پاسخ به تاریخ و در مصاحبه‌های متعددش تأکید کرد: «یک پادشاه نمی‌تواند قدرت خود را بر خون ملت استوار کند». در حقیقت او میان بقای فیزیکی بر سریر قدرت و بقای وطن و هموطنانش، دومی را برگزید.

روایت ماندن برای ویرانیِ ایران

اما در نقطه‌ی مقابلِ آن رفتن‌های میهن‌پرستانه ما با پدیده‌ای هولناک از ماندن به هر قیمت روبرو هستیم؛ ماندنی که ناشی از یک نگاهِ فرقه‎‌ای و اشغالگرانه به جغرافیای ایران است. نگاهی که در آن ایران دیگر یک وطن نیست و ایرانیان هموطن محسوب نمی‌شوند بلکه ایران یک غنیمتِ جنگی و ایرانیان اسیرانی هستند که باید تا آخرین تن و آخرین ریال برای بقای هسته سخت قدرت هزینه شوند؛ به قصد غارت و جنایت و به بهانه آرمان‌های آخرالزمانی. بر اساس این نگاه اشغالگرانه است که رژیم جمهوری اسلامی برای ماندنِ خودش، ایران را به لبه‌ی نابودی کشانده است و هیچ باکی از ویرانی ایران و قتل عام ایرانیان ندارد.

بازتعریف وطن و هموطن

در فلسفه سیاسی، وطن صرفا جغرافیایی محصور در مرزها نیست؛ بلکه وضعیتی متشکل از سنت های فرهنگی و ارزشی است که حامل استمرار تاریخی یک ملت است. ارزش و اعتبار این ساحت معنوی کمتر از کالبد فیزیکی آن نیست و حاکم یا پادشاه باید تا نهایت امکان نقش پاسدار و محافظ این مجموعه را ایفا کند. هموطن نیز در این پارادایم، نه یک توده (Mass)، بلکه جزئی از یک اندام‌واره‌ (Organism) ملی است که حاکمیت مشروعیت خود را از پیوندِ مسئولانه و اخلاقی با او می‌گیرد نه صرفا از طریق رویکردی آمرانه .

اما وقتی که قدرت از مسیر ملی و مسئولانه و اخلاقی خارج شده و به دام ایدئولوژی می‌افتد، تعریف این دو مفهوم دگرگون می‌شود و درست در همینجاست که ما با تقابل میان اخلاق مسئولیتِ ملی در پادشاهان پهلوی و اخلاق اشغالگری در رژیم جمهوری اسلامی روبرو هستیم و همچنین در برابر یک پرسش مهم که: قدرت و حاکمیت در لحظه بحران چه نسبتی با کشور و مردم برقرار می‌کند؟ یا به زبان دیگر، وجه تفاوت پادشاهان و اشغالگران در این نسبت کجا و چگونه است؟

بازتاب منطق پادشاهان پهلوی در رابطه با وطن و هموطن

برای پادشاهان پهلوی، ایران، وطن و خانه بود و وطن یک پروژه تمدنی حساب می‌شد. رضاشاه بزرگ و محمدرضاشاه فقید در رویکردهایی ایران‌گرایانه ، خود را معمارِ و محافظ بنایی می دیدند که نامش ایران بود. آن‌ها ایران را به مثابه‌ی کالبدی رنجور و فرسوده می‌دیدند که باید نوسازی شود. از راه‌آهن و دانشگاه تا ارتش و صنایع، همگی اجزای این کالبد بودند. وقتی رضاشاه در ۱۳۲۰ با اولتیماتوم اشغال روبرو شد، میان حفظ خود و حفظ ایران دست به انتخاب زد. از این منظر استعفای او را می‌توان مهم‌ترین کنش سیاسی قرن اخیر ایران دانست. یک حرکت ایثارگرایانه برای بقای ایران. ایرانی که برای او هم، وطن بود و هم، ارثیه‌ای ابدی برای هم‌وطنان که نباید ویران می‌شد.

محمدرضاشاه نیز در سال ۵۷، با بحرانی روبرو شد که پاسخ آن در کلاسیک‌ترین شکل حکمرانی، می‌توانست یک سرکوب خونین باشد. اما او از منظر منطق مدرن، مردم را هموطن و فرزندانِ ایران می‌دید. این جمله‌ی او که: «نمی‌خواهم تاج و تختم را بر خون مردم بنا کنم»، نشان‌دهنده‌ی منطقی است اخلاق‌بنیاد و بر پایه‌ی مسئولیت ملی که هموطن را حتی اگر بر علیه او باشد دشمن نمی‌پندارد. به زبان دیگر، ایرانیان در منطق پادشاه نه صرفا یک توده (Mass) بلکه همانطور که در بالا گفته شد بخشی از یک اندامواره‌ی زنده و ارگانیک بودند که باید با آن ارتباط مسئولانه و اخلاقی داشت نه صرفا آمرانه و حاکمانه. محمدرضاشاه فقید بر همین اساس و منطق قدرت را رها کرد و رفت چون بقای تمدنی ایرانیان را بر بقای سیاسی خودش اولویت و ارجحیت می‌داد.

بازتاب منطق اشغالگران در رابطه با وطن و هم‌وطن

در نقطه‌ی مقابلِ منطق پادشاهان پهلوی، منطق اشغالگران مذهبی است. یعنی جایی که وطن خانه نیست بلکه غنیمت است و ابدا به معنای یک پروژه تمدنی نیست و حتی به یک پایگاه برای آرمان‌های مذهبی یک اقلیت، تقلیل پیدا می‌کند. در این نگاه و رهیافت، ایران دیگر آن کالبد مقدسی نیست که باید نوسازی و یا محافظت شود؛ بلکه غنیمتی است در خدمت ام‌القرای اسلامِ شیعی. در این نگاه و این منطق، اشغالگر تعهدی به استمرار تاریخی ایران نداشته و قدرت اشغالگر، خود را نه معمار و محافظ بلکه فاتحی می بیند که حق دارد هر طور مایل است از ثروت‌های این خاک برای نفع خود استفاده کند. به همین دلیل و بر همین منطق و مبناست که نابودی زیرساخت‌ها، خشکاندن منابع زیست‌محیطی و فروپاشی اقتصادی، فرار مغزها، از بین رفتن آینده و... ابدا برای آنها اهمیت نداشته و حتی بهای ناچیزی است برای حفظ منافع آن‌ها و استمرار آرمان‌های اشغالگران.

در این منطق، مفهوم هم‌وطن نیز به کلی ویران شده و در بهترین حالت جای خود را به «توده» داده است؛ و در سطحی عریان‌تر، به آنچه پیش‌تر پنهان بود اما این روزها آشکار شده است: «دشمن». برخلاف نگاه پهلوی، در اینجا ایرانیان جزئی از یک پیکره‌ی واحد به نام ملت ایران نیستند؛ بلکه یا باید سربازان و مومنان وفادار به ایدئولوژی‌ باشند و یا اسیرانی در خدمت اشغالگران.

نتیجه‌گیری: اقبال منطق پادشاه و ابطال منطق اشغالگر

تضاد میان منطق پادشاه و منطق اشغالگر و پیامدهای آن، فراتر از یک تبیین ساده سیاسی است. این تقابل در اصل رویارویی دو انگاره کاملا متفاوت درباره مفاهیم وطن و هموطن است؛ و در سطحی عمیق‌تر، به پرسش از نسبت قدرت با مسئولیت نیز بازمی‌گردد: اینکه حفظ قدرت تا کجا مجاز است و در چه نقطه‌ای باید هزینه‌ی ماندن در قدرت را با رها کردن آن سنجید.

در منطق پادشاهان پهلوی، بقای حاکم تنها در ذیل بقای ایران معنا دارد؛ به همین دلیل پادشاه در لحظه‌ی بحران، خود را قربانی وطن می کند تا استمرار تاریخی و زیرساخت‌های تمدنی ایران حفظ شود. نتیجه‌ی این منطق، در مورد رضاشاه، برکشیدن ایران از ویرانه‌های قجری به تراز یک دولت - ملت مدرن می‌شود و در مورد محمدرضاشاه، نشاندن نهالی است که با حرمت‌نهی به خون هموطن و رها کردن قدرت کاشته می‌شود و اینک بعد از ۴۷ سال محصول آن نهال، هویدا و قابل رویت می شود؛ اقبال و بخت‌یاری و حمایت حداکثری مردم ایران از شاهزاده رضا پهلوی را باید در چارچوب این رفتار و تصمیم محمدرضاشاه نیز دید و خواند.

در مقابل، منطق اشغالگری با جایگزینی واژه ی خون‌آلودِ نظام به جای ایران، بقای کشور را قربانی بقای قدرت کرده است. نتیجه‌ی این نگاه، نابودی تدریجیِ تمام آن چیزی است که یک ملت را به آینده امیدوار می‌سازد؛ از غارت منابع ملی و تخریب همه جانبه ایران تا تبدیل کردن هموطن به دشمنِ بالقوه و مهدورالدم. در این نگاه، رژیم اشغالگر حاضر است بر روی خاکسترِ تمدنِ ایران حکم براند، اما از سرزمینی که آن را غنیمت می‌داند دست بر ندارد.

ولی در نهایت، تاریخ نشان داده که هیچ اشغالگری، هر چقدر هم که به قساوت مسلح باشد، نمی‌تواند در برابر اراده‌ی زنده‌ی یک ملت دوام بیاورد. تفاوت اصلی را در اینجا باید مشاهده کرد و آن هم این است که پادشاهان پهلوی با سربلندیِ اخلاقی - تاریخی قدرت را واگذار کردند تا نام ایران در تاریخ بماند، اما اشغالگران اسلامی با نهایت فریب و بی اخلاقی سیاسی ایران را ویران می‌خواهند تا خود بمانند. پادشاه ایران را خانه می‌داند و به خانه خود باز خواهد گشت و اشغالگر دیر یا زود از خانه رانده خواهد شد!

بیشتر از درنگ روز

آرشیو ←