پرش به محتوا

تجلّی انکارشدگان در خیابان؛ خاطره‌ی شاه در شهر

بهار ۲۵۸۵ (۱۴۰۵)زمان مطالعه: ۹ دقیقهنسخه‌ی آرشیوی ↗
تجلّی انکارشدگان در خیابان؛ خاطره‌ی شاه در شهر

فریدون: بهزاد سروری خُراشاد، دانش‌آموخته‌ی پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی مشهد است. او در حوزه‌ی ترجمه‌ی آثار علمی نیز فعال بوده و از جمله کتاب «لوح سپید» اثر «استیون پینکر» و «تکامل و رفتار انسان» نوشته‌ی «جان کارترایت» را به فارسی برگردانده است. حوزه‌ی اصلی پژوهش‌های بهزاد سروری، تکوین روان‌جنسی (Psychosexual Development) است، و در این زمینه تاکنون بیش از ۳۰ مقاله‌ی پژوهشی (Peer-Reviewed) منتشر کرده است. سروری که بنیان‌گذار و میزبان پادکست «سورتی» نیز است اکنون دوره‌ی تخصصی روان‌پزشکی را در دانشگاه یوتا در شهر سالت‌‌لیک‌‌سیتی در ایالات متحده می‌گذراند. در این یادداشت برای «فریدون»، بهزاد سروری به نقد «مهندس-روشنفکر»های باورمند به ۵۷ می‌پردازد که تلاش کردند خاطره‌ی شاه را از ذهن و ضمیر شهروندان ایرانی بزدایند ولی در تلاش برای تاسیس انسان طراز نوین پنجاه‌وهفتی از ایرانیان، شکست خوردند.

«سنگی را که معماران رد کردند، همان سنگِ سر زاویه شده است». کتاب مزامیر ۱۱۸:۲۲

«کسی که گذشته را در اختیار دارد، آینده را در اختیار دارد؛ و کسی که حال را در اختیار دارد، گذشته را در اختیار دارد». ۱۹۸۴، جورج اورول

بگذارید با یک داستان شروع کنم. اوایل دهه ۷۰ شمسی است و آقا کیارش ۶ ساله در حال تحصیل در مقطع پیش‌دبستانی در مهدکودک و آمادگیِ «علم و ایمان» است. یک روز که کیارش به خانه بازمی‌گردد، طبق سنت معمول و به هنگام صرف ناهار به همراه خانواده، شروع می‌کند به بازخوانی وقایع روز. در این روز به خصوص، آقا کیارش تعریف می‌کند که «سپیده جان» برایشان داستان‌های هیجان‌انگیزی از جنگ امام خمینی با شاه گفته و اینکه شاه چقدر آدم ستمگری بوده و چقدر آدم‌های خوب و نازنین را کشته ولی بعد امام خمینی به حسابش رسیده و برای همین است که ما امروز خیلی خوب و شادان هستیم. بابای آقا کیارش که از قضا به مداخلات شناختی‌رفتاری بسیار بیشتر از رویکردهای سایکودینامیک اعتقاد دارد، بر خلاف روزهای دیگر، این بار با لحن سردی می‌گوید: «اتفاقا شاه خیلی هم آدم خوبی بود.» آقا کیارش اما با ارجاع مجدد به «سپیده جان» تاکید می‌کند که آدم خوبه امام خمینی بوده و شاه خیلی خیلی ستمگر بوده است. بابا ادامه می‌دهد: «من خودم اصلا با شاه عکس دارم و می‌دانم که خیلی آدم خوبی بوده.» آقا کیارش که از همان عنفوان کودکی خیلی زود آمپرش جوش می‌آورد در پاسخ می‌گوید: «اگر شما با شاه عکس داشته باشید، بابای من نیستید.» و اینجا بود که بابای آقا کیارش به اتاقش می‌رود و پس از چندین دقیقه کندوکاو در صندوق‌هایی که به دقت در نهانخانه اتاق پنهان شده بودند، بیرون می‌آید و همراه خود عکسی می‌آورد که در آن، خبردار و در حال ادای احترام نظامی، رو‌به‌روی «شاه» ایستاده است. آقا کیارش با دیدن آن عکس برای نخستین بار، و پیش از آنکه هیچ‌کدام از مقاله‌های «لئو فستینگر» را خوانده باشد، مفهوم «ناهماهنگی شناختی» را تجربه می‌کند.

امر اخلاقی و ذات انسانی

«استیون پینکر»، روانشناس و زبان‌شناس دانشگاه هاروارد، در اثر سترگ و تاریخ‌سازش «لوح سپید»، ادعا می‌کند که یکی از بنیادی‌ترین نزاع‌های فکری که هسته اصلی بسیاری از مناقشات فکری قرن بیستم را تشکیل می‌دهد، نزاع بر سر ذات آدمی است: بر سر این پرسش که آیا انسان از همان بدو تولد به ویژگی‌ها و تمایلات شناختی خاصی مجهز است یا آنکه خمیر‌واره‌ای است که تربیت و روند اجتماعی‌شدن و ساختارهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی به او شکل می‌دهند. این ستیز فقط یک جدل علمی بر سر این که داده‌های موجود را چگونه باید تفسیر کرد نبود، بلکه بسیار بیشتر از آن، یک جنگ اخلاقی بر سر پیامدهایی بود که ذات‌انگاری بر سر ارزش‌های انسانی می‌آورد.

انکارکنندگان ذات به تاریخ ننگین اصلاح‌گران نژاد، به کوره‌های آدم‌سوزی و عقیم‌سازی‌های اجباری اشاره می‌کردند و مدعی بودند که همه این فجایع در سایه نظریه‌هایی رخ داده‌اند که در هسته‌ی همه آن‌ها انسان واجد ذاتی غیرقابل تغییر است. دقیقا به همین دلیل، آن کسانی که خود را مدافعان آزادی و شأن و منزلت آدمی می‌دانستند، هر ارجاعی به ذات انسان را تلاشی برای بازیابی همان فاشیسمی می‌انگاشتند که در نیمه اول قرن بیستم جهان را به خون کشیده بود؛ وقتی «ادوارد ویلسون» فقید - نویسنده کتاب «سوسیوبیولوژی» - که تنها یک فصل از ۲۷ فصل کتابش درباره ریشه‌های داروینی ذات انسان بود، در دانشگاه هاروارد سخنرانی داشت، دانشجویانی با پارچ آب سرد به استقبالش رفتند و با فریاد «فاشیست» سخنرانی‌اش را مختل کردند. اینان بر این باور بودند که پذیرش وجود ذات، به معنای غل و زنجیر انداختن به دست و پای انسانی است که اگر گرفتار این‌ها نباشد، طرح‌های نو در خواهد انداخت و جهانی عاری از خودخواهی و کینه و نفرت خواهد آفرید. به باور آن‌ها، پذیرش ذات به معنای توجیه محدودیت‌ها و کاستی انسان بود و به همین علت برمی‌آشفتند.

واکنش آن‌ها البته مسبوق به سابقه بود. آن خشونتی که کلیسای قرون وسطا نسبت به طرح ایده جهان کوپرنیکی (جهانی که مرکزش نه زمین بلکه خورشید است) داشت نیز برآمده از ترس و هراسی مشابه بود. چه کشیش‌های کاتولیک و چه اکتیویست‌های ملحد دوآتشه معاصر، در این ویژگی مشترک هستند که در نظرشان ضرورت امر اخلاقی مشروط است به درستی امر تجربی یا امپریکال. کلیسا هم بر این باور بود که اگر نظم بطلمیوسی جهان نقض شود، بنیان مسیحیت و به همراهش بنیان اخلاقیات و ضرورت امر نیک هم از بین خواهد رفت. همان هراسی که در سخن «ایوان کارامازوف» به برادرش «آلیوشا» هم به گوش می‌رسید: «در جهانی که خدا نیست، همه چیز مجاز است.»

تاسیس جهان نو: درب ورودی جهنم‌های جهان

با این‌ همه «جرج اورول» در رمان «۱۹۸۴» کابوسی را ترسیم میکند که نه بر اساس ذات‌باوری، که بر بنیان گفتمانی بنا شده است که آدمی را خمیرواره می‌داند. در حین گفت‌و‌گویی که، در انتهای داستان، میان بازجوی حزب یعنی «اُ. برایان» و قهرمان داستان، «وینستون»، رخ میدهد، اورول از بنیان فلسفی‌ای که حزب بر آن استوار است رونمایی می‌کند. اُ. برایان به وینستون که حالا روی تخت شکنجه چهاربند شده می‌گوید:

«در باور تو، واقعیت یک چیز عینی است، متعلق به دنیای خارج، که به خودی خود وجود دارد. به اعتقاد تو، وجود و ماهیت حقیقت بدیهی و آشکار است. وقتی خودت را با این فکر فریب می‌دهی که در حال دیدن چیزی هستی، تصور می‌کنی که هر کس دیگری هم همان چیز را همان‌طور که تو می‌بینی، می‌بیند. اما وینستون عزیز، بگذار به تو بگویم که واقعیت به خودی خود وجود ندارد. واقعیت تنها در ذهن انسان وجود دارد و بس. آن هم نه در ذهن یک فرد که در معرض خطاست و دیر یا زود نابود می‌شود، بلکه در ذهن حزب که جمعی و جاودانه است.... ما از مدت‌ها قبل شکستن عادت‌های فکری بجا‌مانده از دوران پیش از انقلاب را شروع کرده‌ایم. ما پیوندهای میان کودک و والد، میان زن و مرد، میان انسان و انسان را بریده‌ایم. دیگر هیچ کس جرأت ندارد به همسر، به کودک یا به دوستانش اعتماد کند. اما در آینده، زن و دوستی وجود نخواهد داشت. بچه‌ها در هنگام تولد از مادرانشان گرفته می‌شوند، درست همان‌طور که تخم‌مرغ را از مرغ می‌گیرند. غریزه جنسی نابود خواهد شد... دیگر تمایزی میان زشتی و زیبایی نخواهد بود.»

اُ. برایان که همچون «مفتش اعظم» داستایوفسکی از ذات انسان بیزار است به وینستون می‌گوید: «اگر می‌خواهی تصویری از آینده به دست آوری، چکمه‌ای را تصور کن که بی وقفه سیمای انسان را لگدکوب می‌کند.»

امر نو، نظم نو، انسان نو، ذات نو، طبیعت نو؛ بی‌سبب نیست که همه جهنم‌های جهان را همین وعده‌ی تاسیس جهان نو به ارمغان آورده است. کابوسی که اورول خلق می‌کند در واقع آرزوی تمام دولت‌های تمامیت‌خواه است. همه آن‌ها آرزو داشتند که ای کاش انسان همین‌قدر خمیرواره بود، کاش ذاتی وجود نداشت و می‌شد بر لوح سپید جانشان هر چیزی را نقاشی کرد و شهروندانی «فرهیخته» و «تراز نوین» آفرید، شهروندانی بابِ میل برادر بزرگ.

خاطره‌ی شاه شهر را ترک نکرده بود

جمهوری اسلامی می‌خواست که تبلور همین کابوس ۱۹۸۴ باشد. او تلاش کرد تا نخست با کشیدن دیواری بتنی دسترسی جامعه ایرانی را به جهان آزاد قطع کند و بعد با تسخیر همه عرصه‌ها دست به مهندسی افکار و باورهای شهروندان بزند. مهندس-روشنفکرهای وزارت حقیقت جمهوری اسلامی از همان روز نخست دست به کار شدند: مهندسی تاریخ، مهندسی سیاست، مهندسی علم، مهندسی فلسفه. البته آن‌ها به مرزهای ایران بسنده نکردند و با خلق مرجعیت‌های جعلی فرامرزی سعی کردند کنترل روایت‌ها را حتی آن‌سوی دیوارهای سیمانی و ردیف‌های سیم‌خاردار به دست بگیرند. از نظر تئوریسین‌های جمهوری اسلامی، نسلی که از پس از طاعون ۵۷ برمی‌آمد، از آنجا که الگویی جز خانواده آقای هاشمی نداشت، فرجامی هم جز او در انتظارش نبود.

تئوریسین طاعون اما فکر آن «صندوق‌های پنهان شده» در اتاق بابای کیارش را نکرده بود. آن صندوق‌هایی که با مهارت تمام در اعماق هزارتوی خانه‌های ایرانی پنهان شده بودند و نیز در اعماق هزارتوی حافظه ایرانی. درست است که بسیاری از ایرانیان آن رازهای مگو را از ترس چاقوهای آخته‌ی طاعون پنهان کرده بودند و به ندرت از صندوق‌ها بیرون می‌کشیدند؛ اما آن رازها آنجا بودند، و در زندگی هر روزه مردمان حضور داشتند: در سِحر صدای هایده، در تماشای هزارباره «گنج قارون» و «صمد آقا» و «دایی جان ناپلئون»، در مهمانی‌های رقص بدون روسری، در شب جمعه‌های عرق سگی و الکل طبی. تئوریسین طاعون می‌پنداشت که اگر آن خبرنگار «اعزامی واحد خبر»ش در ویژه‌برنامه بنگاه خبرپراکنی بریتانیا، رضاشاه را از لیست رای‌گیری خارج کند و جای او را به محمد مصدق بدهد، می‌تواند تاریخ را مطابق میلش تحریف کند. فکر می‌کرد اگر بسیجی‌هایش را با «فاند»های آنچنانی به دانشگاه‌های «ایوی لیگ» بفرستد تا در بزنگاه با عنوان «پژوهشگر در دانشگاه هاروارد» پروپاگاندای طاعون را بازتولید کنند، می‌تواند افکار عمومی را مهندسی کند. فکر می‌کرد اگر لابیست‌هایش جای عامه و پشم و چادر، فکل کراوات کنند یا مینی ژوپ بپوشند، می‌تواند فجایع اقتصادی و سیاسی و اجتماعی که به بار آورده را لاپوشانی کند.

خبر بد برای پایمردان دیو، اما، آن است که ذات و حافظه‌ی انسان آن خمیرواره‌ای نیست که برادر بزرگ‌های دنیای نو آرزو داشتند. اگر شمایان به مدد آن قتل‌عام پشت‌بام مدرسه‌ی رفاه، مدرسه را قبضه کردید، دانشگاه را قبضه کردید، خیابان را قبضه کردید، ساحل دریا را قبضه کردید و هر آن‌چه عمومی بود را قبضه کردید، به آن معنا نبوده و نیست که حافظه‌ی ایرانی را هم توانسته باشید قبضه کنید. خودتان فریب دروغ‌هایتان را خوردید. خودتان مفتون روایت‌های جعلی‌تان شدید. شگفت‌انگیز این‌که امروز هم که آینه‌ی خیابان بلاهت‌تان را نشان‌تان می‌دهد، باز نه خواهان بازبینی میراث‌تان، که خواستار گِل‌مالیدن به آینه‌اید!

شهر، شاه را از کف داده بود اما خاطره‌ی شاه، شهر را ترک نکرده بود. خاطره‌اش آنجا بود؛ در اعماق صندوق. خاطره‌ی شاه، جای رخت عزایی را گرفته بود که در تمام این سال‌ها بر تن ما بوده است. اما حالا نوروز دوباره نزدیک است. وقتِ خانه‌تکانی است.

نون و پنیر و فندق / رخت عزا تو صندوق

نون و پنیرو بادوم / یه قصه ی ناتموم

نون و پنیرو سبزی / تو بیش از این می‌ارزی!

بیشتر از مقالات

آرشیو ←