پرش به محتوا

فریدون: بهزاد مهرانی، تحلیلگر سیاسی ساکن آمریکا و فعال سیاسی است، که در ایران نیز به دلیل فعالیت‌های سیاسی بازداشت شده بود. مهرانی که در رسانه‌های فارسی‌زبان نیز تحلیل‌های خود را درباره مسائل سیاسی و اجتماعی ایران ارائه کرده، در متن حاضر، بخش دوم و واپسین مقاله‌ای را ارائه می‌دهد که در آن به بررسی نسبت میان انقلابیون ۵۷ و «آرمان فلسطین» می‌پردازد؛ بخش نخست این مقاله را در اینجا بخوانید.

آغاز

روزی که بخش نخست این مقاله را نوشتم و به مجله «فریدون» سپردم، هنوز جنگ ۱۲ روزه میان اسرائیل و جمهوری اسلامی رخ نداده بود؛ جنگی که می‌توان آن را حاصل درهم‌آمیختگی «آرمان فلسطین» با ایدئولوژی‌های مطلوب انقلابیون ۵۷ دانست. اکنون که این سطور نوشته می‌شود، جنگی فراگیر در جریان است. ایالات متحده آمریکا و اسرائیل به جمهوری اسلامی حمله کرده‌اند و در نقطه‌ی صفر این نبرد، فرمانده کل قوای جمهوری اسلامی - مقام «معظم» رهبری رژیم اسلامی - کشته شده است. اگر با نگاهی عمیق‌تر و واقع‌بینانه‌تر به جنگ جاری بنگریم، رد پای آشکار «آرمان فلسطین» را به‌وضوح خواهیم دید. حکومت برآمده از غائله‌ی ۵۷ هدفی جز محو اسرائیل از نقشه جهان نداشت؛ هدفی که میان همه‌‌ی انقلابیون پنجاه‌وهفتی، از اسلام‌گرا تا کمونیست و «ملی‌گرا»، مشترک بود.

همان‌گونه که در بخش نخست نوشتم، مدعای این مقاله آن است که اگر بخواهیم در تاریخ معاصر ایران وجه مشترک همه‌ی مخالفان محمدرضاشاه را نشان دهیم، به‌سختی به چیزی جز «آرمان فلسطین» خواهیم رسید. از این منظر، می‌توان گفت جرقه‌ی جنگ ۱۲ روزه نه امروز و دیروز، بلکه سال‌ها پیش از انقلاب ۵۷ زده شده بود. برای آن انقلاب اهداف و انگیزه‌های پرشماری برشمرده‌اند، اما «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاست»: آرمان فلسطین.

«آرمان فلسطین» همان نقطه‌ی اتصالی بود که انقلابیون ضد شاه را به کشورهای خاورمیانه کشاند تا آموزش‌های نظامی و چریکی ببینند، پول و سلاح دریافت کنند و سرانجام همه‌ی آن ظرفیت‌ها را در خیابان‌های ایران و در نبرد با حکومت محمدرضاشاه به کار گیرند. در بخش نخست، به‌تفصیل از نقش «سید محمود طالقانی» سخن گفتم؛ شخصیتی تاثیرگذار که به یکی از حلقه‌های اتصال میان نیروهای مذهبی و جریان‌های چپ در دشمنی مشترک با اسرائیل و حکومت شاه بدل شد.

آنچه طی این سال‌ها با عنوان «آرمان فلسطین» و ضدیت با اسرائیل شنیده‌ایم، در ظاهر ریشه در نزاع بر سر زمین داشت. این روایت مدعی بود که دشمنی با اسرائیل از «غصب سرزمین فلسطینیان» ناشی می‌شود. اما این همه‌ی ماجرا نبود و نیست. برای بسیاری از نیروهایی که زیر پرچم دشمنی با اسرائیل گرد آمدند، مسئله صرفا زمین نبود. اسرائیل به نمادی سیاسی، ایدئولوژیک و حتی تمدنی تبدیل شد؛ نمادی که ضدیت با آن، هم امکان بسیج نیروها را فراهم می‌کرد و هم ابزاری برای تعریف دشمنی مشترک به دست می‌داد. با این همه، در آغاز راه، برخی از روشنفکران چپ ایرانی شیفته‌ی اسرائیل شدند، به آن کشور سفر کردند و در ستایش آن مقاله‌ها نوشتند.

روشنفکران چپ ایرانی و مواجهه‌ی اولیه با اسرائیل

در دهه‌های نخست پس از تاسیس دولت اسرائیل (۱۹۴۸)، مسئله‌ی فلسطین هنوز به محور اصلی گفتمان سیاسی بسیاری از نیروهای چپ در ایران تبدیل نشده بود. در این دوره برخی از روشنفکران ایرانی که به جریان‌های چپ یا ملی‌گرای سوسیالیست نزدیک بودند، حتی با نوعی کنجکاوی و گاه همدلی به تجربه‌ی دولت جدید اسرائیل نگاه می‌کردند. این نگاه عمدتا ناشی از تصور اسرائیل به عنوان یک جامعه‌ی سوسیالیستی نوپا بود. آن‌ها بر این باور بودند که اسرائیل جامعه‌ای است که بر اساس ایده‌هایی چون تعاون کشاورزی، کمون‌های تولیدی (کیبوتص) و سازمان‌های کارگری شکل گرفته است.

آن‌چه کمتر مطرح شده است و اغلب نادیده گرفته می‌شود این است که بسیاری از چپ‌ها و مارکسیست‌هایی که بعدها دشمنان قسم‌خورده‌ی اسرائیل شدند از ابتدا چنین نبودند. برخی از شناخته‌شده‌ترین روشنفکران چپ ایرانی در ابتدای شکل‌گیری کشور گمان می‌بردند این کشور حامی سوسیالیسم است و قرار است به سرزمینی سوسیالیستی بدل شود. در این نگاه، کیبوتص‌ها نماد تعاون و اشتراک، ساختار حزبی اسرائیل نماد دموکراسی مردمی، و پروژه‌ی ملی آن هم‌راستا با آرمان‌های استقلال و توسعه بود. برای مثال، «خلیل ملکی»، روشنفکر چپ و فعال سیاسی‌ عضو حزب توده، که در سال ۱۳۲۶ خورشیدی از حزب استعفا داد، اسرائیل را می‌ستود.

«محمدعلی همایون کاتوزیان» که همواره از خلیل ملکی به نیکی یاد می‌کند در کتاب «خلیل ملکی، سیمای انسانی سوسیالیسم ایرانی» در مورد سفر ملکی به اسرائیل نوشته است. کاتوزیان می‌گوید زمانی که ملکی در اروپا بود از «موشه شارِت» سوسیالیست اسرائیلی که پیش از آن نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه‌ی اسرائیل بود، دعوتنامه‌ای برای سفر به اسرائیل دریافت کرد. کاتوزیان می‌گوید «ملکی مثل همه‌ی سوسیالیست‌های اروپایی دهه‌ی ۱۹۵۰، اسرائیل را الگوی یک کشور سوسیالیست و بدیل معتبری در برابر الگوی شوروی می‌دانست و علم و زندگی و نبرد زندگی، در بحث از برنامه‌های محتمل برای اصلاحات ارضی در ایران، مقالاتی در تایید کیبوتص‌های کشاورزی نوشته بودند.» (۱)

آنچه از قول خلیل ملکی در کتاب «خلیل ملکی به روایت اسناد ساواک» آمده، نشان می‌دهد که او از سوی عالی‌ترین سطوح حکومت اسرائیل به این کشور دعوت شده بود. ملکی می‌گوید: «چهار سال قبل به اروپا مسافرت کردم و در کنفرانس اتحادیه بین‌المللی سوسیالیسم شرکت نمودم. در آن کنفرانس، خانم گلدا مایر، وزیر خارجه اسرائیل، نیز حضور داشت. او از من دعوت کرد که از اسرائیل دیدن کنم. من دعوت او را پذیرفتم و با هواپیمای اختصاصی ایشان به اسرائیل رفتم. در آنجا با مقامات مختلف آن کشور، از جمله موشه دایان، وزیر دفاع اسرائیل، ملاقات کردم.» (۲)

در همین کتاب آمده است که ملکی از حمایت غرب و ایالات متحده از اسرائیل جانبداری می‌کرد و ارزیابی اسرائیلی‌ها مبنی بر اینکه راهی جز جنگ در پیش ندارند را تایید می‌نمود. (۳)

در یکی از اسناد ساواک نیز نقل شده است که خلیل ملکی، رهبر جامعه سوسیالیست‌ها، در دیداری خصوصی درباره وضعیت اعراب و اسرائیل، به‌ویژه مصر، اظهار داشته است: «این ناصر هم معلوم شد که توخالی بوده و هیچ غلطی نکرده است. سیاست خارجی‌اش که همیشه غلط بود. حالا هم معلوم شده که در داخل نیز کاری از پیش نبرده است. همان عوامل فساد، فئودال‌ها، متملقان و بی‌عرضه‌ها بر سر کار بوده‌اند. این حرف‌ها را باید به کسانی گفت که بی‌قید و شرط از ناصر دفاع می‌کردند. عقیده من درباره اسرائیل، مصر و اعراب همان است که بارها گفته‌ام: اعراب باید با اسرائیل کنار بیایند و از تکنیک و کارشناسان آن برای پیشرفت منطقه استفاده کنند. روش دولت ایران نیز بسیار معقول است و در روابط خود با اسرائیل و دیگر کشورها حساب‌شده عمل کرده است.» (۴)

ملکی در جایی دیگر از تجربه‌ها و مشاهدات خود در اسرائیل، به‌ویژه در حوزه کشاورزی نوین، با تحسین یاد می‌کند: «اینجانب در کشور اسرائیل مطالعاتی در کشاورزی نوین کردم. در آنجا دهکده‌ای تازه‌تاسیس را دیدم که جزئی از یک واحد کشاورزی و صنعتی بود و تنها طی چند سال، در صحرایی لم‌یزرع، همچون گیاهی از دل زمین روییده بود.» (۵)

«جلال آل احمد» نیز، به‌عنوان یکی از نزدیک‌ترین همراهان فکری خلیل ملکی، در سال ۱۳۲۶ همراه با او از حزب توده جدا شد و به «نیروی سوم» پیوست. او نیز در سال‌های نخست، نگاه مثبتی به اسرائیل داشت. ملکی پس از بازگشت از اسرائیل، جلال آل احمد را نیز به مطالعه و توجه بیشتر به تجربه اسرائیل تشویق می‌کرد.

جلال آل احمد و همسرش، «سیمین دانشور»، نیز به اسرائیل سفر کردند. این سفر از جمعه ششم مهرماه ۱۳۴۱ آغاز شد و تا شنبه سیزدهم بهمن‌ماه همان سال ادامه یافت. «شمس آل احمد»، برادر جلال، در مقدمه‌ای که بر سفرنامه‌ی او به اسرائیل نوشته است، به سفر شماری دیگر از سوسیالیست‌های ایرانی به اسرائیل و مقالاتی که آنان در دفاع از این کشور نگاشته بودند اشاره می‌کند: «در ادبیات سیاسی فارسی، قبل از سفر سال ۱۳۴۱ به اسرائیل، چند تنی مقالاتی دارند و همه از یک گروه و جمعیت واحد؛ یعنی سوسیالیست‌های ایرانی.»

شمس آل احمد سپس از شماری از این سوسیالیست‌ها، از جمله مهندس «حسین ملک»، نام می‌برد که در مجله‌ی «اندیشه نو» به سردبیری «انور خامه‌ای» قلم می‌زدند. حسین ملک مقاله‌ای با عنوان «کیبوتص» نوشته بود که در آن با تحسین از دستاوردهای نوین کشاورزی اسرائیل سخن می‌گفت؛ تجربه‌ای که از نگاه او در چارچوب الگوهای رایج استالینی نمی‌گنجید. (۶)

با این حال، این شیفتگی اولیه پایدار نماند. با گذشت زمان و روشن‌تر شدن جایگاه ژئوپولیتیکی اسرائیل در خاورمیانه، نگاه بخشی از نیروهای چپ ایرانی نیز دگرگون شد. اسرائیل که در ابتدا برای برخی از آنان نمونه‌ای موفق از توسعه، کشاورزی مدرن و سازمان‌دهی اجتماعی به شمار می‌رفت، به‌تدریج در چارچوب منازعات ضد‌استعماری، جهان‌سومی و ضدغربی بازتعریف شد و جایگاه متفاوتی در ذهن و ادبیات سیاسی آنان یافت.

از اواخر دهه‌ی ۱۳۴۰، به‌ویژه پس از جنگ شش‌روزه‌ی ۱۹۶۷، نگاه بخش بزرگی از نیروهای چپ به اسرائیل دگرگون شد. اسرائیل دیگر برای آنان یک تجربه‌ی سوسیالیستی موفق نبود، بلکه به‌عنوان کشوری نزدیک به بلوک غرب و متحد راهبردی ایالات متحده در خاورمیانه بازتعریف می‌شد. در چارچوب گفتمان ضدامپریالیستی که در آن سال‌ها در میان جنبش‌های چپ جهان گسترش یافته بود، اسرائیل به‌تدریج در جایگاه یکی از بازوهای نفوذ غرب در منطقه قرار گرفت.

هم‌زمان، مسئله‌ی فلسطین نیز در ادبیات سیاسی نیروهای چپ رادیکال ایران برجستگی بیشتری یافت. بسیاری از جریان‌های چپ در جهان سوم، مبارزات محلی و منطقه‌ای را بخشی از نبردی جهانی علیه امپریالیسم می‌دانستند. از همین‌رو، در نوشته‌ها و تحلیل‌های گروه‌هایی چون سازمان چریک‌های فدایی خلق، مسئله‌ی فلسطین نیز در چارچوب مبارزه با امپریالیسم جهانی تفسیر می‌شد.

با این همه، پیش از آنکه سازمان‌های بزرگ چپ ایرانی به این مسیر وارد شوند، «گروه فلسطین» پرچم‌دار اسرائیل‌ستیزی و طرفداری از «آرمان فلسطین» در ایران بود. این گروه را می‌توان یکی از نخستین حلقه‌های سیاسی - ایدئولوژیک دانست که دشمنی با اسرائیل و حمایت از آرمان فلسطین را به‌عنوان بخشی از مبارزه‌ی انقلابی در ایران صورت‌بندی کرد. هرچند گروه فلسطین از نظر تشکیلاتی کوچک بود، اما از حیث تاثیر فکری و شبکه‌ی ارتباطات سیاسی، نقشی فراتر از اندازه‌ی خود ایفا کرد و در شکل‌گیری نسل بعدی نیروهای چپ و اسلام‌گرا اثرگذار بود.

«یرواند آبراهامیان» می‌نویسد که بسیاری از گروه‌های چپ رادیکال ایرانی در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ خود را بخشی از جنبش جهانی انقلابی می‌دانستند و به همین دلیل با جنبش‌های مسلحانه‌، مانند «سازمان آزادی‌بخش فلسطین»، همدلی نشان می‌دادند. به تعبیر او، برای نسل جوان چپ در ایران، مبارزه‌ی چریکی فلسطینیان نمونه‌ای از امکان مقاومت مسلحانه علیه نظم سیاسی مورد حمایت غرب به شمار می‌رفت. «ویدا حاجبی تبریزی» از چریک‌های شناخته‌شده‌ی ایرانی که در کوبا و ونزوئلا تا لیبی آموزش‌های چریکی دیده بود می‌گوید: «برای من مبارزه فقط آن چیزهایی بود که در اخبار شنیده یا خوانده بودم. مثل هواپیماربایی، برای آنکه مثلا "صدای خلق فلسطین" را به گوش جهانیان برسانند». (۱۳)

غرب‌ستیزی نزد فداییان خلق و روشنفکران چپ، که علقه‌های فکری-سیاسی نزدیکی داشتند، حلقه‌ی اتصال به شمار می‌رفت. دلیل مخالفتشان با شاه هم نزدیکی وی با جهان غرب و عدم دشمنی با اسرائیل بود. امروز نیز، آنچه ایران را با جنگ، فقر و فلاکت عجین ساخته است همین آرمان فلسطین است؛ آرمانی که بین تمامی نیروهای اسلام‌گرا، چپ‌گرا و موسوم به ملی پیوند برقرار می‌کند. انتقاد این جماعت از شاه و حکومتش نیز این بود که به «طاعون غرب» و صهیونیسم دچار است. اینکه این انقلابیون، با چنین سابقه‌ای، به دنبال دموکراسی و آزادی بودند، دروغ بزرگی است.

در پایان، شایسته است نیم‌نگاهی نیز به علی خامنه‌ای و تلقی او از «آرمان فلسطین» داشته باشیم. نخستین نشانه‌های این نگرش را می‌توان در سال ۱۳۴۲ مشاهده کرد. پس از واقعه‌ی مدرسه‌ی فیضیه، او مامور شد پیام‌های روح‌الله خمینی درباره‌ی ضرورت مبارزه با صهیونیسم را به روحانیون مشهد منتقل کند.

از دیگر فعالیت‌های او در این زمینه، ترجمه‌ی کتاب «آینده در قلمرو اسلام» اثر «سید قطب» است؛ نویسنده‌ای که در این اثر به نقد تمدن غرب و آنچه «نقش صهیونیسم در تضعیف جوامع اسلامی» می‌نامد پرداخته است. این ترجمه را می‌توان یکی از نشانه‌های تاثیرپذیری نسل روحانیون انقلابی مخالف حکومت پهلوی - از جمله علی خامنه‌ای - از اسلام‌گرایی رادیکال عربی و اندیشه‌های اخوان‌المسلمین دانست.

علی خامنه‌ای در دهه‌ی ۱۳۵۰ نیز در جلسات و سخنرانی‌های خود در مشهد، به‌ویژه در مسجد کرامت و مسجد امام حسن، بارها مسئله‌ی فلسطین و «اشغال سرزمین‌های فلسطینی» را به‌عنوان یک «فاجعه‌ی انسانی و اسلامی» مطرح می‌کرد و هم‌زمان به روابط حکومت پهلوی با اسرائیل می‌تاخت.

مقایسه‌ی دیدگاه‌های علی خامنه‌ای درباره‌ی فلسطین و اسرائیل با مواضع دیگر نیروهای انقلابیِ مخالف شاه نشان می‌دهد که در این زمینه، اشتراکات فکری و سیاسی قابل‌توجهی میان آنان وجود داشت. از این منظر، حمایت از «آرمان فلسطین» را می‌توان یکی از معدود موضوعاتی دانست که طیف‌های گوناگون انقلاب ۵۷ - از اسلام‌گرایان تا بخش مهمی از نیروهای چپ - بر سر آن به نوعی هم‌گرایی و تفاهم رسیده بودند.

***

ارجاعات

۱) همایون کاتوزیان، «خلیل ملکی؛ سیمای انسانی سوسیالیسم ایرانی»، نشر مرکز، ص ۲۲۰.

۲) «خلیل ملکی به روایت اسناد ساواک»، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ص ۵۱۰.

۳) همان، ص ۵۱۰.

۴) همان، ص ۵۲۷.

۵) کمال قائمی، «در دفاع از خلیل ملکی»، نشر هزار کرمان، ص ۴۲۳.

۶) جلال آل احمد، «سفر به ولایت عزرائیل»، با مقدمه‌ی شمس آل احمد، انتشارات رواق، ۱۳۶۳، ص ۱۵.

۷) «دفاعیات شکرالله پاک‌نژاد در دادگاه تجدیدنظر»، وب‌سایت ایران‌آرشیو، ص ۴۹.

8) Manijeh Moradian, “Iranian Feminist Solidarity with Palestine,” Social Text: Periscope, February 20, 2025, https://socialtextjournal.org/periscope_article/iranian-feminist-solidarity-with-palestine/.

۹) امیرپرویز پویان، «ضرورت مبارزه‌ی مسلحانه و رد تئوری بقا».

۱۰) بیژن جزنی، «نبرد با دیکتاتوری شاه».

11) Ervand Abrahamian, The Iranian Mojahedin (London: I.B. Tauris, 1989), p. 98.

12) Abrahamian, The Iranian Mojahedin, pp. 17, 229.

۱۳) دادِ بی‌داد، جلد اول، به کوشش ویدا حاجبی تبریزی، ص ۱۹۹.

بیشتر از مقالات

آرشیو ←