پرش به محتوا

مهرگان؛ جشن پیروزی داد بر بیداد

مهر ۲۵۸۵ (۱۴۰۵)زمان مطالعه: ۸ دقیقهنسخه‌ی آرشیوی ↗
مهرگان؛ جشن پیروزی داد بر بیداد

فریدون: «لیلا ناصری»، فعالیت حرفه‌ای خود را از حوزه آهنگسازی آغاز کرد و سپس آن را به عرصه پژوهش تاریخی و نویسندگی گسترش داد. ناصری در سال‌های اخیر تمرکز خود را بر نگارش مقالات پژوهش‌محور گذاشته و مقالاتی در نشریاتی چون Spectator Australia و Australian Jewish News منتشر کرده است. کتاب «صد سال نوری» نیز از جمله آثار اخیر اوست که به مناسبت صدمین سال تاسیس سلسله پادشاهی پهلوی منتشر شده است. لیلا ناصری در این یادداشت به بازخوانی اسطوره‌ی «فریدون» و پیوند آن با جشن مهرگان می‌پردازد و بر ظرفیت بالای نهاد پادشاهی برای تجلی‌بخشی به حاکمیت ملی تاکید می‌کند.

مهرگان تنها جشن آغاز فصل پاییز یا جشن برداشت محصول برای شادی و بزم نیست. مهرگان یکی از کهن‌ترین جشن‌های اسطوره‌ای ایرانی است؛ جشنی که در حافظه فرهنگی، تاریخی ایران با مهر، روشنایی، دادگری، پیروزی و برآمدن مهر و پیمان از دل آشوب پیوند خورده است. ایزد مهر و پیمان با رشنِ دادگری، شادی را در جهان می‌گستراند. در روایت‌های اسطوره‌ای ایران، مهرگان با داستان فریدون‌شاه و پیروزی او بر آژی‌دهاک گره خورده است؛ داستانی که در شاهنامه‌ی فردوسی یکی از مهم‌ترین روایت‌های رویارویی داد و بیداد به شمار می‌آید. دهاک در این روایت تنها یک شخصیت اهریمنی نیست؛ او تصویر بیدادی است که در برابرش فریدون‌شاه می‌ایستد، کاوه قیام می‌کند و دادگری همه‌جای جهان گسترده می‌شود.

فریدون‌شاه نماد پیروزی پس از رنج و تلاش است. او از کودکی برای رویارویی در برابر بیداد و آزادی ایران رنج می‌کشد، از سرزمینش برای آموزش آیین کشورداری و فراگرفتن هنر جنگیدن مجبور به کوچ می‌شود. خویشکاری فریدون‌شاه برقراری داد و شکست دهاک است. او فره‌ی ایزدی جمشیدشاه را می‌گیرد و خویشکاری او در این دنیا آزادی ایران است. به همین دلیل، مهرگان می‌تواند فرصتی برای بازخوانی یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم فرهنگ و هویت ایرانی باشد: دادگری.

آیین شهریاری ایرانی دو بن‌مایه دارد: دادگری و بخشندگی. بدون دادگری به بخشندگی نمی‌توان رسید و هر دوی این بن‌مایه‌ها بر پایه‌ی خرد است.

داستان فریدون‌شاه از روزگاری آغاز می‌شود که دهاکیان بر ایران و جهان چیره شده بودند. پدر فریدون، آبتین، را می‌کشتند. شهبانو فرانک همراه فرزندانش به مرغزارها پناه می‌برد و فرزندانش را مخفیانه بزرگ می‌کند. فریدون سه‌ساله می‌شود که دهاکیان جای آن‌ها را می‌یابند. فرانک به کوه پناه می‌برد و دهاکیان مرغزار را می‌سوزانند و گاوها و رمه‌ها را می‌کشند و فرانک فریدون‌شاه را نزد موبدان و بهردان و ردان می‌سپارد تا آموزش کشورداری و رزم ببیند. فریدون‌شاه به شانزده‌سالگی می‌رسد و نزد مادر می‌آید. او خواهان آغاز کین‌خواهی و جنگیدن برای آزادی ایران است. مادرش، شهبانو فرانک، می‌گوید اکنون گاه و زمان درستی نیست. زمانی می‌توانی بر بیداد و ظلم پیروز باشی که مردم ایران از این ستم آگاه شوند. تو نمی‌توانی با یک جهان ناآگاهی یک‌تنه بجنگی. اکنون هنوز بیشتر مردم متوجه ظلم و ستم دهاک نشدند و از او فرمان می‌برند. آبتین، پدرت، در جنگ کشته شد. تو باید زنده بمانی و ایران را نجات بدهی. گفت‌وشنودِ فریدون‌شاه با مادر خود، شهبانو فرانک، در موردِ آژی‌دهاک در شاهنامه چنین است:

چنین داد پاسخ به مادر که شیر

نگردد مگر بِآزمودن دلیر

کنون کردنی کرد جادو پرست

مرا بُرد باید به شمشیر دست

بپویم به فرمانِ یزدانِ پاک

بر آرم زِ ایوان دهاک خاک

بدو گفت مادر که این رای نیست

تُرا با جهان سر به سر پای نیست

جهاندار دهاک با تاج و گاه

میان بسته فرمانِ او را سپاه

چو خواهد زِ هر کشوری سد هزار

کمر بسته او را کند کارزار

جُز این است آیینِ پیوند و کین

جهان را به چشم جوانی مبین

که هرکو نبیدِ جوانی چشید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

بدان مستی اندر دهد سر به باد

تو را روز جز شاد و خرم مباد

تو را ای پسر پندِ من یاد باد

به جز گفت مادر دگر باد، باد

فریدون‌شاه در آستانه‌ی چهل‌سالگی نزد مادر برمی‌گردد و این‌بار برای بدرود گفتن و رویارویی با دهاک است. شهبانو فرانک، فریدون‌شاه را در آغوش می‌کشد و برایش آرزوی پیروزی می‌کند. او فرزندش را پیش از آنکه برای خود بخواهد، برای ایران و آزادی ایران می‌خواهد. فریدون‌شاه با یاد جهان‌آفرین، مادر را بدرود می‌گوید و به جنگِ اهرمن، آژی‌دهاک، می‌رود.

جهان را همه سویِ داد آورم

چو از نامِ دادار یاد آورم

دهاک پادشاهی بیدادگر است که ستم او سرزمین را فرا گرفته و جان جوانان را برای خوراک مارهای دوش خویش می‌گیرد. او می‌داند که فریدون‌شاه کین‌خواه مردم ایران است.

در برابر بیدادگری‌هایش، او از مردم می‌خواهد که گواهی بر دادگری او را امضا کنند. در این گاه است که سرانجام صدای اعتراض از میان مردم برمی‌خیزد. آهنگری به نام کاوه دادنامه را امضا نمی‌کند و آن را در بیدادگاه دهاک پاره می‌کند.

پیش‌بند چرمی بنفش‌رنگ آهنگری خود را بر سر نیزه می‌زند و آن را به نشانه‌ی اعتراض و قیام برمی‌افرازد. او به داخل شهر می‌آید و فریاد می‌زند که به دنبال دادگر باشید. او از بودن فریدون‌شاه آگاه است. مردم نیز به او می‌پیوندند و به سوی فریدون می‌روند؛ فردوسی این خروش ملی را چنین روایت می‌کند:

از آن چرم کاهنگران پشت پای

بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد

همانگه ز بازار برخاست گرد

خروشان همی رفت نیزه به دست

که ای نامداران یزدان پرست

کسی کو هوای فریدون کند

سر از بند دهاک بیرون کند

و در پاسخ این خروشِ بیداری، مردم شهر هم همراه شدند و نام فریدون‌شاه را فریاد زدند. آن‌ها با نام شاه به همبستگی و همازوری رسیدند:

همه بام و دَر مردم شهر بود

کسی کش ز جنگ‌آوری بهر بود

همه در هوای فریدون بُدند

که از درد دهاک پرخون بُدند

به شهر اندرون هر که برنا بُدند

چو پیران که در جنگ دانا بُدند

سوی لشکر آفریدون شُدند

ز نیرنگ دهاک بیرون شُدند

کاوه از میان مردم برخاست و شهری را برای رویارویی با دهاک آماده کرده است. او نه شاه و نه صاحب قدرت بود و نه جایگاه سیاسی ویژه‌ای داشت. یک آهنگر بود از طبقه‌ی صنعتگران و پیشه‌وران که در برابر ستم ایستاد و اعتراض خود را آشکار کرد. او دادخواه خون هفده فرزندش بود که به دست دهاک کشته شده بودند. از سویی دیگر، گروهی از مردم در زاگرس به کوه پناه گرفته بودند و پنهانی زندگی می‌کردند. آن‌ها توسط لشکریان و پهلوانان آموزش رزم دیده بودند و چشم‌به‌راه روز موعود بودند. آن‌ها همان جوانانی بودند که از دست دهاکیان، به سبب خردمندی دو آشپز، ارمایل و گرمایل، از زندان دهاک و مرگ رها شده بودند و مغز آن‌ها خوراک مارهای دهاک نشده بود. اینک از قیام شهری آگاه شدند و به مردم شهر و سپهسالار کاوه پیوستند.

شایسته‌سالاری در خرد جمعی در این قسمت از داستان موج می‌زند. هر فردی خویشکاری خود را در برابر بیداد انجام می‌دهد. کاوه نمی‌خواهد شاه باشد، چون آیین کشورداری را نمی‌داند و می‌داند که فریدون‌شاه می‌تواند کشور را از آشوب برهاند. مردم شهر به دنبال فریدون‌شاه هستند. آن‌ها آگاه هستند تا نیروی مردمی نباشد، شاه به‌تنهایی نمی‌تواند مقابل بیداد بایستد و نیرو و قدرت شاه از پشتیبانی ملت ایران است. همه مردم شهر، پیر، برنا، جنگ‌آور، پیشه‌ور، همه در هوای فریدون‌شاه بودند.

نخواهیم بر گاه دهاک را

مر آن اژدهادوشِ ناپاک را

سپاهی و شهری به کردار کوه

سراسر به جنگ اندر آمد گروه

یکایک به نزد فریدون شویم

بدان سایه فَر او بغنویم

سرانجام فریدون‌شاه با پشتیبانی مردم و پهلوانان به سوی کاخ دهاک می‌رود و دو مفهوم در برابر یکدیگر قرار می‌گیرند: داد و بیداد. پس از نبرد، دهاک شکست می‌خورد و فریدون او را به کوه دماوند می‌برد و در آنجا به بند می‌کشد. این تصویر هشداری است برای ایرانیان که اهرمنِ ایران‌ستیزی همیشه در کمین است و با آگاهی، نیروی خرد و ایرانی بودن می‌توان آن را در بند داشت و کشور را از گزند آن رهانید.

پیروزی فریدون‌شاه و ملت ایران با برقراری دوباره‌ی داد و مهر در ایران کامل می‌شود و ایران از نو ساخته و شکوفا می‌شود.

فریدون چو شد بر جهان کامگار

ندانست جز خویشتن شهریار

به رسم کیان تاج و تخت مهی

بیاراست با کاخ شاهنشهی

به روز خجسته سر مهرماه

به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

زمانه بی‌اندوه گشت از بدی

گرفتند هر کس ره ایزدی

دل از داوری‌ها بپرداختند

به آیین یکی جشن نو ساختند

نشستند فرزانگان شادکام

گرفتند هر یک ز یاقوت جام

می روشن و چهرهٔ شاه نو

جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند

همه عنبر و زعفران سوختند

پرستیدن مهرگان دین اوست

تن‌آسانی و خوردن آیین اوست

فریدون‌شاه در مهرروز از مهرماه بر تخت می‌نشیند و تاج‌گذاری می‌کند و این رویداد با بنیان جشن مهرگان، که همان مهر و دادگری است، پیوند می‌خورد.

پس از پیروزی، فریدون‌شاه که آیین کشورداری و شهریاری ایرانی را می‌داند، دوره‌ای از آرامش و آبادانی را آغاز می‌کند.

فردوسی بزرگ درباره آیین شهریاری فریدون‌شاه این‌گونه می‌گوید:

وزان پس فریدون به گرد جهان

بگردید و دید آشکار و نهان

هر آن چیز کز راه بیداد دید

هر آن بوم و بر کآن نه آباد دید

به نیکی ببست از همه دست بد

چنانک از ره هوشیاران سزد

بیاراست گیتی بسان بهشت

به جای گیا سرو گلبن بکشت

شهریاری ایرانی بر پایه‌ی دادگری و بخشندگی است؛ آیینی که فریدون‌شاه در مهرگان به آن جانی دوباره می‌بخشد و آرامش را به گیتی بازمی‌گرداند. او جهان را از بیداد دور می‌کند و آبادانی و نیکی را جایگزین آن می‌سازد. مهرگان یادآور اندیشه‌ای ساده اما ژرف است: ملتی که داد و مهر را فراموش نکند، می‌تواند از بیداد و تاریکی بگذرد.

اکنون در سپهر سیاسی ایران، دهاک (خامنه‌ای) کشته شده، اما هنوز دهاکیان تشنه به خون فرزندان ایران هستند و تا بازگشت فریدون‌شاه (رضاشاه دوم) به ایران، این دادگری ادامه دارد. تنها راه رهایی ایران برگشت به پادشاهی است؛ همان آیینی که ایران از آن جان دوباره می‌گیرد.

بیشتر از درنگ روز

آرشیو ←