پرش به محتوا

تحریف مسیحیت برای توضیح ورشکستگی چپ

نقدی بر مقاله «کافران مومن به ایمان چپ؛ بازیافتِ الهیات مسیحی در چپ پست‌مدرن»*

شهریور ۲۵۸۵ (۱۴۰۵)زمان مطالعه: ۱۱ دقیقهنسخه‌ی آرشیوی ↗
تحریف مسیحیت برای توضیح ورشکستگی چپ

فریدون: آرین ریسباف، زاده شش مهر ۱۳۵۵، روزنامه‌نگار، گوینده خبر، دوبلور و بازیگر است. فعالیت حرفه‌ای او حوزه‌های خبر، رادیو و تلویزیون، سینما و تئاتر را در بر می‌گیرد. نمایشنامه‌نویسی، کارگردانی ۱۱ فیلم کوتاه و چهار نمایش و برنامه‌سازی برای رادیو و تلویزیون از دیگر تجربه‌های او در عرصه رسانه و هنر است. در این یادداشت او یکی از مقالات دکتر رضا عرب در «فریدون» را مورد نقد قرار می‌دهد.

در دهمین قسمت برنامه «فریدون» در تلویزیون «ایران اینترنشنال»، دوست و همکارم «علیرضا کیانی» در نقد دیدگاه «اسلاوی ژیژک» درباره «خیزش مهسا»، از مقاله دکتر «رضا عرب» با عنوان «کافران مومن به ایمان چپ؛ بازیافت الهیات مسیحی در چپ پست‌مدرن» بهره می‌گیرد. نسبت‌دادن مبانی چپ پست‌مدرن به الهیات مسیحی در این بحث، انگیزه نگارش این یادداشت است.

مقاله دکتر رضا عرب در تشخیص بخشی از بیماری فکری چپ معاصر، نکات درست و مهمی دارد. چپ پست‌مدرن، پس از ورشکستگی نظری و عملی مارکسیسم، نزاع طبقاتی را با سیاست هویتی جایگزین کرد؛ به جای کارگر و سرمایه‌دار، گروه‌های «مظلوم» و «سرکوبگر» ساخت؛ حقیقت را به مناسبات قدرت فروکاست و مفاهیمی چون نژاد، جنسیت و استعمار را به ابزارهایی برای تقسیم اخلاقی انسان‌ها بدل کرد. صورت ایرانی این جریان نیز با تحقیر امر ملی، تلاش بر بی‌اعتبارکردن زبان فارسی و تفسیر تاریخ ایران بر اساس الگوهای وارداتی، تمام‌قد در برابر وحدت ملی ایرانیان ایستاده است.

این بخش از نقد مقاله را باید جدی گرفت. اما درست از جایی که نویسنده می‌کوشد در قیاس، برای دستگاه فکری چپ تبارنامه‌ای مسیحی بسازد، استدلال از مسیر خود خارج می‌شود. ادعای «بازیافت الهیات مسیحی در چپ پست‌مدرن» از اساس با مبانی بنیادین مسیحیت سازگار نیست. صرف اینکه بتوان رفتار و گفتار چپ پست‌مدرن را با واژگانی چون گناه، توبه، اعتراف و آخرالزمان توصیف کرد، دلیلی بر ریشه‌داشتن آن در مسیحیت یا اشتراک مبانی آن با الهیات مسیحی نیست.

قیاسی که خودْ مسیحیت را فرو می‌کاهد

چپ، با همه صورت‌های کلاسیک و جدیدش، یک ایدئولوژی سیاسی مدرن است. تجربه تاریخی آن، از شوروی و بلوک شرق تا نمونه‌های جهان سومی، با سرکوب سیاسی، شکست اقتصادی و ویرانی نهادهای ملی همراه بوده. در ایران نیز چپ انقلابی، با بی‌اعتبارکردن حکومت قانون، دشمنی با غرب، تحقیر سنت ملی و همراهی با اسلام‌گرایی، در فراهم‌کردن زمینه فکری انقلاب ۵۷ نقشی اساسی داشت.

بخش عمده‌ای از جریان‌های جدید چپ نیز، به جای بازنگری انتقادی در میراث شکست‌خورده خود، خصومت با امر ملی و تمدن غرب را در پوشش اصطلاحات دانشگاهی بازتولید کرده‌اند. امتناع آنان از به‌رسمیت‌شناختن بازگشت تاریخی ایرانیان به پادشاهی‌خواهی و پهلوی‌دوستی، نمود همین تصلب ایدئولوژیک است: واقعیت اجتماعی تنها تا جایی پذیرفته می‌شود که پیش‌فرض‌های آنان را تایید کند؛ هر جا این پیش‌فرض‌ها را به چالش بکشد، انکار یا تحقیر می‌شود.

اما مسیحیت یک نظریه سیاسی ورشکسته، برنامه اقتصادی شکست‌خورده یا پروژه‌ای برای تصرف دولت نیست. مسیحیت درباره نسبت انسان با خدا در تجسد عیسی مسیح، سرچشمه منزلت انسان، مسئولیت اخلاقی، آزادی وجدان، گناه، بخشایش، رنج، مرگ و نجات سخن می‌گوید. مقایسه مسیحیت با چپ، حتی با هدف نقد چپ، گرفتار تقلیل‌گرایی و قیاس مع‌الفارق است؛ ایمان مسیحی و غنای الهیاتی، اخلاقی و فلسفی آن را به ابزاری برای توضیح رفتار یک جریان سیاسی ورشکسته فرو می‌کاهد. تعصب و جزم‌اندیشی چپ باید در مبانی و کارنامه خود آن بررسی شود. انتساب این کاستی‌ها به مسیحیت، نه تبیین چپ، بلکه تحریف مسیحیت است. مقاله دکتر عرب در عمل، چپ نامحبوب نزد ایرانیان را تا مرتبه یک نظام الهیاتی بالا می‌برد و مسیحیت را تا سطح یک ایدئولوژی سیاسی پایین می‌کشد.

این قیاس پیش از آنکه ضربه‌ای به چپ باشد، فروکاستن مسیحیت است. چپ پست‌مدرن را می‌توان به‌عنوان شبه‌دین بررسی کرد، اما هر شبه‌دینی، مسیحی نیست. حزب، ارتش و جنبش انقلابی نیز رهبران مقدس، آیین‌های جمعی، متون مرجع، شهیدان و مرتدان خود را دارند. این شباهت‌های صوری، آنها را به شاخه‌هایی از مسیحیت تبدیل نمی‌کند.

جالب آنکه خود مقاله برای توصیف چپ پست‌مدرن، در کنار «کشیش» و «گناه»، از واژگانی چون «امام»، «تکفیر»، «عبادت» و «مومن» نیز استفاده می‌کند. این آشفتگی واژگانی نشان می‌دهد آنچه نویسنده یافته، نه تداوم مشخص الهیات مسیحی، بلکه برخی رفتارهای عمومی و شناخته‌شده جنبش‌های جزم‌اندیش است. برای اثبات تبار مسیحی باید مسیر انتقال مفاهیم، متن‌های واسط و تاثیر مستقیم الهیات مسیحی بر نظریه‌پردازان مورد بحث نشان داده شود. مقاله هیچ‌یک را ارائه نمی‌کند.

مسیحیت بر گناه نخستین بنا نشده است

جمله «مسیحیت، آن‌طور که سنت آگوستین تقریر کرد، مبتنی بر این انگاره است...» تعریف مسیحیت را از اساس وارونه می‌کند. مسیحیت بر گناه نخستین بنا نشده؛ بر شخص عیسی مسیح به‌عنوان خداوند جسم‌پوشیده، صلیب، رستاخیز، فیض و امکان آشتی انسان با خدا بنا شده است. گناه نخستین بخشی از انسان‌شناسی مسیحی است که شکاف میان منزلت انسان و رفتار او را توضیح می‌دهد، و توضیح‌گر همه‌ی ابعاد مسیحیت نیست.

در باور مسیحی، انسان به صورت خدا آفریده شده و از منزلتی برخوردار است که حکومت، طبقه، نژاد و اکثریت اجتماعی نمی‌توانند آن را به او ببخشند یا از او بستانند. همین انسان دارای آزادی و در نتیجه در معرض خطا نیز هست. سخن‌گفتن از سقوط انسان، انکار ارزش او نیست؛ توضیح این واقعیت است که موجودی برخوردار از عقل و وجدان چگونه می‌تواند به خودخواهی، دروغ و خشونت تن دهد.

آگوستین نیز شر را جوهری مستقل یا هویت ذاتی انسان نمی‌دانست؛ شر نزد او فقدان خیر و نتیجه‌ی روی‌گردانی اراده از خیر برتر بود. حذف فیض، اراده، بخشایش و نجات از اندیشه آگوستین و باقی‌گذاشتن تنها «گناه موروثی»، تصویری ناقص و جهت‌دار از او می‌سازد.

مقاله‌ی رضا عرب، تفاوت‌های بنیادی میان سنت‌های مسیحی را در چند جمله نادیده می‌گیرد. در سنت ارتدوکس، انسان‌ها وارث پیامدهای سقوط، از جمله مرگ و فسادپذیری‌اند، نه تقصیر شخصی آدم و حوا. در آموزه کاتولیک، گناه نخستین به معنای ارتکاب گناهی شخصی از سوی نوزاد نیست؛ تعمید آن را می‌زداید، هرچند پیامدهای سقوط در طبیعت انسان باقی می‌ماند. کالون نیز تعمید را نشانه و مهر وعده بخشایش می‌دانست؛ بنابراین، باقی‌ماندن آلودگی به گناه در انسان را نباید با ناممکن‌بودن بخشایش یکی گرفت. یانسنیسم نیز جریانی خاص و مناقشه‌برانگیز بود که برخی آموزه‌هایش از سوی کلیسای کاتولیک محکوم شد؛ تعمیم دیدگاه‌های آن به کل مسیحیت، فاقد توجیه تاریخی و الهیاتی است.

بنابراین، جمله‌ای که کالون و یانسن را «خشکه‌مقدسان مسیحی» می‌نامد، هم از دقت تاریخی دور است و هم از زبان آکادمیک. مقاله‌ای که مدعی کشف «بازیافت الهیات مسیحی» است، برای بخش مرکزی استدلال خود حتی یک متن اصلی از آگوستین، کالون یا منابع رسمی کلیساهای مسیحی ارائه نمی‌کند. تخصص در زبان‌شناسی محترم است، اما جای مطالعه تاریخ الهیات را نمی‌گیرد.

گناه مسیحی با اتهام نژادی تعارض دارد

قیاس گناه نخستین با اتهامی که برخی جریان‌های هویتی متوجه سفیدپوستان می‌کنند، در نقطه‌ی اصلی فرو می‌ریزد. در مسیحیت، وضعیت سقوط‌کرده‌ی انسان جهان‌شمول است. سفید و سیاه، زن و مرد، شرقی و غربی، در برابر مسئولیت اخلاقی برابرند. هیچ نژادی ذاتا پاک یا پلید نیست و تعلق به یک گروه قربانی نیز برای کسی برتری اخلاقی ایجاد نمی‌کند.

اعتراف مسیحی نیز پیش از هر چیز خوداتهامی است، نه دیگراتهامی. مسیحی باید ابتدا خطای خود را ببیند. توبه، نمایش وفاداری به یک دستگاه سیاسی یا اعتراف اجباری به امتیاز نژادی نیست؛ دگرگونی قلب و اراده در نسبت با خداست. از همه مهم‌تر، در مسیحیت هیچ انسانی برای همیشه زندانی گذشته، نژاد، طبقه یا تبار خود نیست. امکان بخشایش و نوسازی اخلاقی در مرکز ایمان مسیحی قرار دارد.

در سیاست هویتی افراطی، فرد بر پایه تعلق گروهی، نه کردار شخصی، «مظلوم» یا «مقصر» شناخته می‌شود. این داوری با انسان‌شناسی مسیحی، که بر مسئولیت اخلاقی همگان و امکان دگرگونی فرد تاکید دارد، در تعارض است؛ نه می‌توان آن را بازسازی مسیحیت دانست و نه هم‌سنخ آن.

حتی تفاوت بنیادی‌تر این است که گناه در مسیحیت بی‌درمان نیست. تمام پیام مسیحیت درباره امکان نجات از گناه در مسیح است. اگر در دستگاه هویتی مورد نقد نویسنده، «گناه سفیدبودن» پاک‌شدنی نیست و فرد تا پایان عمر باید اتهام موروثی خود را حمل کند، این نه صورت تازه‌ای از مسیحیت، بلکه حذف دقیق همان چیزی است که مسیحیت را مسیحیت می‌کند: فیض و بخشایش.

مسیحیت نه «سفید» است و نه غربی به معنای نژادی

مقاله‌ی رضا عرب از چپ پست‌مدرن به‌درستی انتقاد می‌کند که دستاوردهای بشر را با برچسب‌هایی چون «سفید» و «استعماری» طبقه‌بندی می‌کند؛ اما خود، هنگام سخن‌گفتن از مسیحیت، ناخواسته همان تصور نژادی را می‌پذیرد.

مسیحیت در خاورمیانه پدید آمد. عیسی، مریم و حواریون اروپایی سفیدپوست به معنای سیاسی امروز نبودند. مسیحیت از نخستین سده‌ها در مصر، اتیوپی، ارمنستان، سوریه، بین‌النهرین و ایران حضور داشت. کلیسای شرق در قلمرو ایران ساسانی یکی از مهم‌ترین شاخه‌های مسیحیت بود و از ایران و بین‌النهرین تا آسیای مرکزی، هند و چین گسترش یافت.

پس سخن‌گفتن از مسیحیت به‌عنوان دستگاه اعتقادی «جهان سفید» نه‌تنها از نظر تاریخی نادرست است، بلکه همان نژادی‌کردن فرهنگ و معرفت است که مقاله قصد نقد آن را دارد. مسیحیت میراث اختصاصی اروپای سفید نیست تا بتوان گناهان یا بحران‌های هویتی غرب معاصر را به ذات آن نسبت داد. مسیحیان ایرانی، آشوری، ارمنی، قبطی، اتیوپیایی و هندی حاشیه‌ای بر مسیحیت غربی نیستند؛ بخشی از کهن‌ترین تاریخ این ایمان‌اند.

آخرت‌شناسی مسیحی، فاجعه‌باوری سیاسی نیست

مقاله‌ی مدنظر، بدبینی چپ پست‌مدرن و هراس‌های آخرالزمانی فعالان محیط زیست را نیز به «الهیات گناه نخستین» و «بدبینی کالونی» پیوند می‌دهد. این بخش نیز بر شباهتی لفظی بنا شده است.

آخرت‌شناسی مسیحی صرفا پیش‌بینی نابودی جهان نیست؛ آموزه امید، داوری، رستاخیز و آفرینش نو است. پایان تاریخ در مسیحیت به معنای پیروزی نهایی شر یا نابودی بی‌معنای انسان نیست. حتی سخت‌گیرانه‌ترین تفسیرهای مسیحی از داوری نهایی نیز در پرتو امید به تحقق عدالت و نو شدن جهان معنا می‌یابند.

فاجعه‌باوری سیاسی که با اعلام تاریخ‌های پیاپی برای نابودی زمین، ایجاد اضطراب جمعی و طلب اطاعت از برنامه‌ای ایدئولوژیک عمل می‌کند، ممکن است صورت آیینی پیدا کند؛ اما از این شباهت نمی‌توان نتیجه گرفت که ریشه آن مسیحی است. در اینجا نیز مقاله میان «کارکرد شبه‌مذهبی» و «تبار مسیحی» تفاوت نمی‌گذارد.

تحریف مسیحیت؛ بهای خودسانسوری در نقد اسلام

در بخش بزرگی از ادبیات سیاسی و ادبیات نمایشی فارسی‌زبان، از بیم افتادن در انگ برساخته «اسلام‌هراسی»، هرچه نقد درباره جزم‌اندیشی دینی، شریعت، ارتداد، تبعیض مذهبی، مفهوم کافر، محدودیت زنان، اعتراف، تکفیر و تقدس خشونت وجود دارد، بر سر مسیحیت هوار می‌شود. نویسنده فارسی‌زبان نمی‌تواند یا نمی‌خواهد درباره باور مسلط و دین برخوردار از قدرت سیاسی با همان صراحت سخن بگوید؛ بنابراین، کشیش را به جای روحانی مسلمان، کلیسا را به جای نهاد دینی حاکم و الهیات مسیحی را به جای فقهی می‌نشاند که ایرانیان نتایج آن را هر روز در زندگی خود تجربه کرده‌اند. در آثار نمایشی نیز روحانی متعصب غالبا کشیش است و دین سرکوبگر با صلیب و کلیسا بازنمایی می‌شود؛ گویی جامعه ایران نه حکومت اسلامی را تجربه کرده و نه از تبعیض سازمان‌یافته دینی آسیب دیده است.

این شجاعت روشنفکری نیست. نقد باور اکثریت و قدرت حاکم شجاعت می‌خواهد؛ حمله به ایمانی که پیروانش در ایران بازداشت شده‌اند، کلیساهایشان بسته شده و حق عبادت آزادانه به زبان فارسی از آنان سلب شده، کم‌هزینه‌ترین صورت جسارت است.

موخره

دکتر رضا عرب، مقاله‌ی شما در نقد چپ ضدملی، سیاست هویتی، دشمنی با حقیقت و انتقال الگوهای دانشگاهی غرب به بستر ایران، نکات قابل دفاعی دارد. اما همین نقد بدون ساختن تبارنامه‌ای مسیحی کامل‌تر و منسجم‌تر بود. کارنامه چپ، از نقش آن در آشفتگی فکری پیش از انقلاب ۵۷ تا همراهی امروز بخشی از آن با جمهوری اسلامی و اسلام‌گرایی و دشمنی‌اش با امر ملی، به اندازه کافی برای نقد سند فراهم می‌کند. نیازی نیست برای سنگین‌ترکردن این پرونده، مسیحیت به جایگاه متهم آورده شود.

آنچه شما در چپ پست‌مدرن وصف می‌کنید، اگر هم دینی سکولار باشد، دینی بدون فیض، بدون بخشایش و بدون امکان تولد دوباره است. این دستگاه، مفاهیمی شبیه گناه و اعتراف را از صورت دینی آنها تهی کرده و به ابزار کنترل سیاسی تبدیل کرده است. نام دقیق‌تر این پدیده، نه «بازیافت الهیات مسیحی»، بلکه تقلیدی ناقص و وارونه از برخی صورت‌های ظاهری دین است.

در نهایت این را نباید ناگفته گذاشت که برنامه‌ی «فریدون» در تلویزیون «ایران اینترنشنال» برنامه‌ای ارزشمند و به‌شدت ضروری است. جای چنین برنامه‌ای که با جدیت به اندیشه سیاسی، مسئله ملی، تاریخ معاصر و مبانی نظری پادشاهی‌خواهی بپردازد، در رسانه‌های فارسی‌زبان خالی بود. نقد کارنامه تاریخی و فکری چپ، به‌ویژه نقش آن در سرنوشت ایران، نیز شایسته پیگیری جدی و مستمر است.

اهمیت «فریدون» و تلاش «علیرضا کیانی» در گسترش مباحث اندیشه ملی، ضرورت بررسی انتقادی استدلال‌های مطرح‌شده در این برنامه را دوچندان می‌کند. کیانی با جدی‌گرفتن اندیشه ملی و گشودن بحث درباره آینده ایران، به موضوعاتی مجال طرح داده که بیشتر رسانه‌های فارسی‌زبان سال‌ها از کنارشان گذشته‌اند. همین تلاش، «فریدون» را شایسته توجه، همراهی و نقد می‌کند. یقین دارم تداوم این جدیت و استقبال از اختلاف‌نظر، اعتبار آن را استوارتر خواهد کرد؛ به‌ویژه اگر در این گفت‌وگو، هر ایرانی با هر باور و ایمانی، خود را صاحب خانه و شریک آینده بداند.

*این مقاله را در اینجا بخوانید

بیشتر از درنگ روز

آرشیو ←