پرش به محتوا

درس‌هایی از تاریخ تلخ کشتار!

در لزوم نگهداشت حافظه، عدالت و هویت

بهمن ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)زمان مطالعه: ۲۱ دقیقهنسخه‌ی آرشیوی ↗
درس‌هایی از تاریخ تلخ کشتار!

فریدون: نیما دهقانی پژوهشگری میان‌رشته‌ای و دارای دکتری پزشکی است. او همچنین دارای دکتری فیزیک سیستم‌های پیچیده از دانشگاه سوربون است و دوره‌ی پسادکتری خود را در مهندسی زیست‌الگو در دانشگاه هاروارد گذرانده است. دهقانی که در حال حاضر به عنوان پژوهشگر ارشد در حوزه علوم اعصاب و هوش مصنوعی در موسسه‌ی فناوری ماساچوست (MIT) فعالیت می‌کند، افزون بر فعالیت‌های علمی، پیرامون مسائل سیاسی و اجتماعی ایران نیز دغدغه‌مند است و دیدگاه‌ها و تاملات خود را به نگارش در می‌آورد. در نوشته‌ی زیر، او به تامل پیرامون کشتار دی‌ماه ۲۵۸۴ (۱۴۰۴) می‌پردازد و از لزوم تاسیس یک سازمان برای مقابله با فراموشی پیرامون این قتل عام می‌گوید. در این راه او به نمونه‌های تاریخی مانند نسل‌کشی ارمنی‌ها و هولوکاست یهودیان نیز می‌پردازد.

همه شهر ایران جگر خسته‌اند / به کین سیاوش کمر بسته‌اند (فردوسی)

پیشگفتار

در دی‌ماه ۱۴۰۴، خیابان‌های ایران صحنه‌ی یکی از خونین‌ترین و دهشتناک‌ترین فصل‌های تاریخ معاصر این سرزمین شد. اعتراضات سراسری که از اواخر آذر ۱۴۰۴ آغاز شده بود، با فراخوان‌های مردمی برای تغییر نظام، به اوج رسید و میلیون‌ها ایرانی در بیش از ۴۰۰ شهر به خیابان‌ها آمدند. اما پاسخ جمهوری اسلامی، نه «برخورد امنیتی»، نه «کنترل جمعیت»، بلکه کشتار جمعی و وحشیانه بود: بر اساس گزارش‌های متعدد، نیروهای امنیتی با دستور مستقیم علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، برای «سرکوب به هر وسیله لازم»، دست به قتل‌عام زدند. آمار رسمی دولتی حدود ۳۱۱۷ کشته اعلام کرد، اما منابع مستقل مانند مجله تایمز، ایندیپندنت، ایران‌اینترنشنال و سازمان حقوق بشر ایران، شمار کشته‌شدگان را بیش از ۳۶۵۰۰ نفر برآورد می‌کنند؛ رقمی که این رخداد را به یکی از بزرگ‌ترین کشتارهای معاصر بدل کرده است.

این کشتار نه‌تنها شامل تیراندازی مستقیم به سر و سینه‌ی معترضان و همچنین تیر خلاص به مجروحین در خیابان‌ها و بیمارستان‌ها همراه بود، بلکه با قطع سراسری اینترنت و ارتباطات، در «تاریکی دیجیتال» انجام شد تا جهان از ابعاد فاجعه بی‌خبر بماند. «تاریکی دیجیتال» در دی‌ماه ۱۴۰۴ صرفا یک ابزار فنی نبود؛ یک جزء از معماری قتل‌عام بود: حذف شاهد، حذف سند، حذف امکان روایت. وقتی اینترنت را می‌برند، فقط ارتباط را قطع نمی‌کنند؛ راهِ ثبت را می‌بندند. وقتی تصویر را می‌گیرند، کشتار را «قابل‌انکار» می‌کنند. وقتی روایت را خفه می‌کنند، درِ تکرار را باز می‌گذارند.

جمهوری اسلامی انکار می‌کند؛ اما همین انکار، اعتراف است. «روایتِ قاتل» همیشه با یک عددِ ساختگی آغاز می‌شود: عددی که نه برای روشن‌کردن حقیقت، بلکه برای دفن‌کردن آن ساخته می‌شود. در دی‌ماه ۱۴۰۴، رژیم هم‌زمان دو جنگ را پیش برد: جنگ علیه مردم در خیابان، و جنگ علیه حقیقت در رسانه. قطع سراسری اینترنت و «تاریکی دیجیتال» دقیقا برای همین بود: نه فقط برای خاموش‌کردن اعتراض، بلکه برای خاموش‌کردن سند. بعد نوبت «عددسازی» است؛ مرحله‌ای که قاتل می‌خواهد قتل‌عام را «قابل‌انکار» کند. تناقضِ رسواکننده همین‌جاست: رژیمی که عمرش بر دروغ است، وقتی مجبور می‌شود بگوید «چند هزار نفر» کشته شده‌اند، یعنی ابعاد فاجعه آن‌قدر عریان است که حتی زبانِ تبلیغات هم نمی‌تواند سکوت کند. اما همان‌جا هم حقیقت را خفه می‌کند: کشتار را یک‌دهم جلوه می‌دهد؛ نه برای اینکه مردم باور کنند، بلکه برای اینکه در پرونده‌ها، گزارش‌های حکومتی، دادگاه‌های نمایشی، و حافظه‌ی دستکاری‌شده‌ی آینده، ردّی برای فرار از پاسخ‌گویی باقی بماند. قاتل، حتی وقتی «اعتراف» می‌کند، دارد «تحریف» می‌کند.

این جنایت تازه‌ترین حلقه از زنجیره‌ی سرکوب‌های جمهوری اسلامی است که از دهه‌ی ۱۳۶۰ آغاز شده: اعدام هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، سرکوب اقلیت‌های قومی مانند کردها و بلوچ‌ها، و آزار سیستماتیک اقلیت‌های مذهبی همچون سنی‌ها، بهایی‌ها و مسیحیان. رژیم با ابزارهایی مانند زندان، شکنجه و اعدام، هر صدای مخالفی را خفه کرده و جوامع حاشیه‌ای را به حاشیه رانده است. اما دی‌ماه ۱۴۰۴ یک «حادثه» نبود. دی‌ماه ۱۴۰۴ لحظه‌ای بود که تمام آن منطقِ چنددهه‌ای، در خیابان به شکل عریان و بی‌پرده ظاهر شد: منطقِ حذف.

پرسش اصلی این است: ما از این کشتارها چه درسی می‌گیریم؟

تاریخ پر است از نمونه‌هایی که نشان می‌دهد چگونه رژیم‌های استبدادی، با هدف نابودی «دیگران»، به نسل‌کشی و کشتار دسته جمعی روی می‌آورند. سه نمونه‌ی برجسته - نسل‌کشی ارامنه، هولوکاست و حمله‌ی اعراب به ایران - می‌توانند چراغ راهی برای درک وضعیت ایران باشند؛ نه فقط به خاطر مقیاس‌شان، بلکه به خاطر الگوی مشترک‌شان. حذفِ سازمان‌یافته‌ی جامعه غالبا از شکستن ستون‌های فکری و اجتماعی آغاز می‌شود، اما در همان‌جا متوقف نمی‌ماند؛ خیلی زود به قتلِ توده‌ها و نابودی زندگیِ روزمره‌ی مردم می‌رسد. این رخدادها همچنین نشان می‌دهند چگونه ایدئولوژیِ مذهبی یا شبه‌مذهبی می‌تواند ابزار حذف هویت ملی و فرهنگی شود؛ شباهت این با رفتار جمهوری اسلامی آشکار است.

در ادامه، ابتدا به شرح مختصری از این کشتارهای تاریخی و سپس به درس تاریخی و راهبرد پیشرو می پردازم.

۱. نسل‌کشی ارامنه: کشتاری که از روشنفکران آغاز شد، اما به همه رسید

نسل‌کشی ارامنه در سال ۱۹۱۵ توسط امپراتوری عثمانی آغاز شد و منجر به کشته‌شدن حدود ۸۰۰ هزار تا ۱.۵ میلیون ارمنی شد. این فاجعه با دستگیری و قتل صدها روشنفکر ارمنی در ۲۴ آوریل ۱۹۱۵ در قسطنطنیه کلید خورد؛ روزی که امروز به‌عنوان روز یادبود نسل‌کشی ارامنه شناخته می‌شود. ارامنه، به‌عنوان یک اقلیت مسیحی در جامعه‌ی عمدتا مسلمان عثمانی، نقش برجسته‌ای در اقتصاد، فرهنگ و سیاست داشتند: بسیاری از آنان تاجر، پزشک، وکیل و روزنامه‌نگار بودند. اما رژیم ترکان جوان با ایدئولوژی ناسیونالیستی، آنان را «دشمن داخلی» قلمداد کرد و با تبعیدهای اجباری، قحطی مصنوعی و کشتارهای جمعی، جوامع ارمنی را نابود کرد.

اما باید صریح گفت: این جنایت فقط «حذفِ فرهیختگان» نبود. حذفِ فرهیختگان، ابزارِ آغاز بود - برای بی‌سر کردن جامعه - اما سپس یک‌ونیم میلیون ارمنی از همه‌ی قشرها قربانی شدند: زن و مرد، کودک و سالخورده، روستایی و شهری، فقیر و غنی. نسل‌کشی همین است: انتخاب نمی‌کند؛ می‌بلعد.

پس از این فاجعه، ارامنه با یادبودها و آیین‌ها حافظه‌ی تاریخی را زنده نگه داشتند. اولین بزرگداشت در ۱۹۱۹ در استانبول برگزار شد، و در ۱۹۶۵ تظاهرات گسترده در ایروان به ساخت یادبود تسیتسرناکابرد (Tsitsernakaberd) در ۱۹۶۷ انجامید؛ بنایی با شعله‌ی ابدی که نماد قربانیان است. ترکیه تا امروز این رویداد را انکار می‌کند و آن را «جابه‌جایی» می‌نامد؛ و همین انکار، می‌تواند راه تکرار جنایت را هموار کند.

۲.هولوکاست: نابودی سیستماتیک؛ شروع با حذف، پایان با بلعیدنِ همه

هولوکاست، کشتار سیستماتیک شش میلیون یهودی توسط رژیم نازی از ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵، نمونه‌ی دیگری از این الگوست. یهودیان اروپا پیش از جنگ جهانی دوم در علم، هنر و اقتصاد نقش کلیدی داشتند؛ اما ایدئولوژی نژادپرستانه‌ی نازی‌ها آنان را «تهدید» قلمداد کرد و با اردوگاه‌های مرگ مانند آشویتس، نسل‌کشی را اجرا کرد. این کشتار نه‌تنها فیزیکی، بلکه فرهنگی بود: نابودی جوامع یهودی، میراث و دانش آنان را در خاک اروپا نیز در خطر از بین بردن قرار داد.

و باز باید روشن گفت: هولوکاست هم فقط «نخبگان» را هدف قرار نداد. هرچند هدف‌گیریِ ستون‌های اجتماعی و فرهنگی می‌تواند بخشی از سازوکار حذف باشد، اما در نهایت شش میلیون یهودی از همه‌ی طبقات و سنین و جنسیت‌ها قربانی شدند؛ کودک و نوجوان، زن و مرد، فقیر و ثروتمند، آدم‌های معمولیِ زندگی روزمره. همانگونه که در بالا گفته شد نسل‌کشی یک «انتخاب» نیست؛ یک «بلعیدن» است.

پس از جنگ، جامعه‌ی جهانی - هرچند دیر - به سازوکار عدالت نزدیک شد. دادگاه نورنبرگ، مستندسازی رسمی، و سپس شبکه‌ی یادبودها و آموزش. و نکته‌ی تعیین‌کننده، ساختن حافظه بود؛ از قبیل موزه‌ها، آرشیوها، و آموزش سازمان‌یافته تا جنایت «قابل‌انکار» نماند. (۱)

۳. حمله‌ی اعراب به ایران: سلطه‌ی ایدئولوژیک و تهدید هویت

هرچند این رخداد در قرن هفتم میلادی (۶۳۳–۶۵۱) اتفاق افتاد، حمله‌ی مسلمانان عرب به ایران ساسانی از نزدیک‌ترین نمونه‌ها برای فهم الگوی «سلطه‌ی ایدئولوژیک» است. این حمله که به سقوط ساسانیان و اسلام‌سازی ایران انجامید، با کشتارهای گسترده همراه بود: در قادسیه و نهاوند ده‌ها هزار ایرانی کشته شدند، و شهرهایی مانند استخر با کشتار گسترده (۴۰۰۰ تن تخمین زده می‌شود) و به بردگی رفتن هزاران تن آسیب دیدند. اعراب به نام اسلام، سیاست‌هایی مانند جزیه، فشار برای تغییر دین، و سرکوب فرهنگی را اعمال کردند تا هویت ایرانی - بر پایه‌ی سنت‌های کهن و زبان و فرهنگ - فرسوده و حذف شود. این حمله نه فقط نظامی، بلکه فرهنگی بود: نابودی آتشکده‌ها، تحمیل نظم جدید، و فشار برای تغییر زبان و پاک کردن حافظه تاریخی و هویت ایرانیان. (۲)

برخلاف ارامنه و یهودیان که یادبودهایی برای فجایع خود ساختند، ایران هیچ‌گاه یادبود رسمی یا بنایی برای این حمله نداشته است. دلیل آن، سلطه طولانی اعراب و سپس رژیم‌های اسلامی بود که هویت ایرانی را سرکوب کردند و اجازه ندادند چنین حافظه‌ای زنده بماند. یعنی سلطه، فقط زمین را نمی‌گیرد؛ حافظه را هم می‌گیرد.

شباهت این سلطه‌ی ایدئولوژیک با جمهوری اسلامی آشکار است: هر دو، با ایدئولوژی اسلامی (یکی سنیِ خلافتی، دیگری شیعه‌ی ولایی) «هویت ایرانی» را تهدید کرده‌اند. جمهوری اسلامی نیز با ترجیح ایدئولوژی بر ملیت، و با استفاده از شبکه‌های بیرونی و نیروهای بیگانه، الگویی را بازتولید کرده که ریشه‌اش در همان منطقِ «سلطه» است؛ و هر دو، برای تثبیت سلطه، از ابزار سرکوب و خاموشی استفاده کرده‌اند.

اما با وجود شکست نظامی و اشغال، روح مقاومت ایرانیان خاموش نشد و مانند شعله‌ای زیر خاکستر در قالب قیام‌های متعدد دوباره زبانه کشید. قیام سنباد زرتشتی پس از قتل ابومسلم، یکی از نمونه‌های روشنِ این خیزش‌هاست؛ تلاشی برای ایستادن در برابر خلافت و برای بازپس‌گیریِ کرامت ایرانیان. قیام مازیار در طبرستان نیز نمونه‌ای دیگر از مقاومت در برابر همان منطقِ اسلامِ اجباری و سلطه‌ی ایدئولوژیک بود.

و یکی از برجسته‌ترین این قیام‌ها، شورش بابک خرمدین است که از سال ۲۰۱ هجری (۸۱۶ میلادی) آغاز شد و بیش از دو دهه ادامه یافت. بابک در آذربایجان علیه خلافت عباسی قیام کرد و خواستار بازگشت به عزت و شکوه ایرانیان بود. هرچند قیام او سرانجام سرکوب شد، اما این جنبش به نماد پایداری هویت بدل شد و اینکه شکست نظامی لزوما نمی‌تواند به شکست هویتی بیانجامد.

آموزش تاریخ: ستونِ هویت ایرانی و شرطِ جلوگیری از تکرار فاجعه

یکی از دلایلِ تکرارِ فاجعه در تاریخ ما، فقط خشونتِ حاکمان نیست؛ «قطع حافظه» نیز هست. تاریخِ واقعی ایران - فجایع، کشتارها، و نیز قیام‌ها و پایداری‌ها - برای همه بیان نشده و بسیاری از نسل‌ها آن را به‌صورت تکه‌تکه، تحریف‌شده، یا سانسورشده شنیده‌اند. این ناآگاهی، محصولِ سلطه‌ی ایدئولوژیک و سرکوب فرهنگی است: همان سلطه‌ای که نمی‌خواهد مردم بدانند بر سرشان چه آمده و چگونه ایستاده‌اند.

پس در ایران آینده، آموزش تاریخ باید از کودکی آغاز شود: نه برای تولید نفرت، بلکه برای ایجاد شناخت؛ نه برای اسطوره‌سازی، بلکه برای حافظه. از حمله‌ی اعراب و پیامدهای فرهنگی‌اش، تا قیام‌های سنباد و مازیار و بابک؛ از سرکوب‌های معاصر، تا مقاومت‌های مدنی. این آموزش، هویت ایرانیِ فراقومی و فرامذهبی را تقویت می‌کند: هویتی که همه‌ی اقوام و باورها را زیر نام ایران گرد می‌آورد و مانند ققنوس، توان برخاستن از خاکستر را به نسل‌ها منتقل می‌کند.

دی ۱۴۰۴: کشتار، انتخابی نبود؛ همه بودند

اگر قرار است از تاریخ درس بگیریم، باید یک جمله را با صدای بلند تکرار کنیم: قتل‌عام انتخابی نیست. همان‌طور که نسل‌کشی ارامنه و هولوکاست با هدف‌گیریِ ستون‌ها آغاز شد اما همه را بلعید، کشتار دی ۱۴۰۴ نیز «انتخابی نبود». مردم از همه‌ی قشرها در خیابان بودند و در خون افتادند: نوجوان تا سالمند، زن و مرد، بازاری، دستفروش، کارگر، تحصیل‌کرده، دانشجو، کارمند، مادر، پدر؛ شهرهای کوچک و بزرگ؛ مرکز و پیرامون. اینجا سخن از مواجهه با یک «گروه خاص» نبود؛ سخن از مواجهه‌ی رژیم با تمامیت مردم بود.

درس‌های مشترک برای ایران امروز

از این سه فاجعه‌ی تاریخی - و از تجربه‌ی دی ۱۴۰۴ - چند درس کلیدی می‌گیریم:

یادآوری و گرامی‌داشت، کلید جلوگیری از تکرار است. انکار رژیم - دستکاری تعداد کشته شدگان، پنهان‌کاری، تهدید خانواده‌ها، حذف سند - نباید موفق شود. در همین راستا، باید از هم‌اکنون برای به‌رسمیت‌شناختن یک «روز بین‌المللی یادبود کشتار ایرانیان» اقدام کنیم؛ درست همان‌گونه که روز جهانی یادبود هولوکاست تثبیت شد. این روز باید نه یک مناسبت تشریفاتی، بلکه یک ابزار جهانی برای ثبت حقیقت و جلوگیری از تکرار باشد؛ روزی که هر سال در آن، نام‌ها خوانده شود، سندها مرور شود، و جهان بداند چه شد و چرا نباید تکرار شود.

تعصب ایدئولوژیک، ریشه‌ی جنایت است. در هر سه نمونه‌ی تاریخی که در بالا بر شمرده شد، قدرت سیاسی با برچسب «دشمن»، جامعه را برای کشتار آماده کرد. در ایران امروز، این تعصب در قالب ولایت فقیه، هم اقلیت‌ها و هم مردم عادی را هدف قرار داده است. و این تعصب فقط در سخن نیست؛ در ساختار است: ساختاری که می‌کُشد و سپس انکار می‌کند، و هم‌زمان ابزار انکار را هم می‌سازد.

استفاده از نیروهای بیرونی و منطقِ «سلطه»، ابزار سرکوب است. همان‌گونه که تاریخِ سلطه نشان می‌دهد، قدرت‌های ایدئولوژیک می‌کوشند پیوند مردم با هویت خود را قطع کنند. امروز نیز خفقان امنیتی، کنترل نظامی، و کنترل فضای دیجیتال بخشی از همین الگوست.

عدالت بدون سند ممکن نیست. اگر حقیقت ثبت نشود، جنایت «قابل‌انکار» می‌ماند؛ و اگر جنایت قابل‌انکار بماند، تکرار می‌شود.

فراتر از یادبود: در لزوم یک سازمان برای آرشیو جنایت و پیگیری عدالت

یهودیان پس از هولوکاست تنها به سوگواری بسنده نکردند. آنان حافظه را ساختند، سند را حفظ کردند، آموزش را نهادینه کردند، و عدالت را پیگیری کردند. این درس برای ایران روشن است: یادبود فقط یک «نماد» نیست؛ یک «ساختار» است.

اینجاست که تفاوتِ سرنوشت‌ها روشن می‌شود: یادبود به‌تنهایی کافی نیست. آنچه سرنوشت یک ملت را پس از فاجعه تعیین می‌کند، تبدیلِ حافظه به «نهاد»، و تبدیلِ سوگ به «بازسازیِ قدرت جمعی» است. یهودیان پس از هولوکاست، با وجود از دست دادن شش میلیون نفر از جامعه‌شان، توانستند با اتحادی کم‌سابقه و تمرکز بر بازسازی هویت مشترک، از جایگاهِ صرفا «قربانی» عبور کنند و به یک نیروی اجتماعی - سیاسی پایدار بدل شوند. این اتحاد فقط در بناهای یادبود خلاصه نشد؛ با اقداماتی سیستماتیک برای حفظ حافظه، آموزش نسل‌های آینده، گردآوری اسناد، و پیگیری عدالت شکل گرفت. بسیاری از بازماندگان مهاجرت کردند و در تأسیس دولت اسرائیل در ۱۹۴۸ نقش کلیدی داشتند؛ دولتی که، فارغ از همه‌ی نقدها و پیچیدگی‌های تاریخی‌اش، برای یهودیانِ پراکنده به نماد امنیت و تمرکز هویتی تبدیل شد. هم‌زمان، در اروپا نیز جوامع یهودی در کشورهایی مانند فرانسه، بلژیک و هلند بازسازی شدند؛ نهادهای نمایندگی و شبکه‌های اجتماعی - فرهنگی شکل گرفت و مراکز آموزشی و مذهبی و فرهنگی، از آمریکا تا اسرائیل، به بازتولید هویت مشترک کمک کردند. نتیجه روشن بود: حافظه، فقط به «یادآوری» محدود نماند؛ به «ساختار» تبدیل شد.

در مقابل ولی ارامنه با وجود یادبودهایی مانند تسیتسرناکابرد (۱۹۶۷) و بزرگداشت‌های سالانه از ۱۹۱۹، نتوانستند به همان سطح از بازسازی قدرت جمعی برسند. یکی از دلایل اصلی، انکار مداوم نسل‌کشی توسط ترکیه و جلوگیری از تحقق کامل عدالت و شناخت جهانی بود. پراکندگی گسترده‌ی دیاسپورای ارمنی و فقدان قدرت لازم نزد دولت ارمنی بازسازی سیاسی و فرهنگی را دشوارتر کرد. این مقایسه نشان می‌دهد که یادبود لازم است، اما کافی نیست: باید ایدئولوژیِ سرکوبگر شکست بخورد، انکار بی‌اثر شود، و حافظه به اتحاد و نهاد بدل گردد.

درسِ مستقیم برای ایران امروز

ایران، به عنوان تبلور تاریخی ایده یک ملت فراقومی، می‌تواند از این درس الهام بگیرد: باید هویت ایرانی را بازسازی کند، با ارج نهادن به همه اقوام - فارسی‌زبان، لر، آذری، کرد، بلوچ، مازنی، گیلکی، ترکمن، عرب و دیگران - بدون توجه به مذهب یا گرایش‌های غیرمذهبی. این هویت فراقومی و فرامذهبی می‌تواند پلی برای اتحاد باشد، همانند آنچه یهودیان با تمرکز بر میراث مشترک‌شان انجام دادند. بازسازی هویتِ ایرانیِ فراقومی، هم بنیانِ وحدتِ فرداست و هم سازوکارِ پیشگیری از تجزیه است: وقتی «ایران» چترِ مشترکِ همه‌ی اقوام و باورها باشد، شکاف‌های قومی و مذهبی دیگر ابزارِ تکه‌تکه کردن کشور نمی‌شود.

اگر این هویت بازسازی شود، آن‌وقت یادبودِ کشته‌شدگان از یک «مراسم» فراتر می‌رود و به یک «پروژه‌ی ملی» تبدیل می‌شود: پروژه‌ای برای ثبت حقیقت، آموزش، و ساختن آینده‌ای که در آن قتل‌عام دوباره ممکن نباشد.

اینجا پیشنهاد مشخص من این است: تشکیل یک سازمان یادبودِ کشتارهای جمهوری اسلامی؛ سازمانی که هم «مکان» داشته باشد و هم «آرشیو». نه فقط یک بنا، بلکه یک سازوکار.

اما در وضعیت فعلی، تا زمانی که جمهوری اسلامی برقرار است، بنای یادبود باید در خارج از ایران شکل بگیرد: یک یادبود نمادین و در عین حال عملی؛ جایی که بتوان آزادانه مراسم برگزار کرد، روایت‌ها را گفت، و سندها را بی‌خطر گرد آورد. این یادبودِ بیرون از ایران باید هم‌زمان نقش «مرکز هماهنگی» را بازی کند: برای آرشیو، برای آموزش، برای پیگیری حقوقی، و برای تلاش جهت به‌رسمیت‌شناختن روز بین‌المللی کشته‌شدگان دی‌ماه و قربانیان جمهوری اسلامی مشابه روز هولوکاست.

و پس از سقوط جمهوری اسلامی، در داخل ایران باید این ساختار به‌صورت رسمی و ملی تکمیل شود اعم از موزه، بنای یادبود، آرشیو ملی، و به ويژه همانگونه که در بالا آمد، سازمان رسمی؛ تا حافظه از نمادِ تبعیدی، به نهادِ ملی بدل شود و به بخشی از شناسنامه‌ی ایران آزاد تبدیل گردد.

این سازمان باید سه ستون داشته باشد:

۱- یادبود فیزیکی: مکانی مشخص برای گرامی‌داشت کشته‌شدگان، برای مراسم، برای دیدن و یادآوری.

۲-آرشیو دیجیتال: ثبت سیستماتیکِ عکس‌ها، ویدیوها، نام‌ها، تاریخ‌ها، موقعیت‌ها، روایت‌های خانواده‌ها و شاهدان.

۳-آرشیو مکتوب/کتابخانه‌ای: تا حافظه صرفا موجی در درون شبکه‌های اجتماعی نماند و گم نشود؛ به عبارت دیگر ماهیتی اسنادی بیابد.

این همه عکس و ویدیو و اسم و داستان که امروز در شبکه‌های اجتماعی پخش می‌شود، نباید همان‌جا گم شوند. شبکه‌های اجتماعی قبرستانِ حافظه‌اند: چیزی را بالا می‌آورند و همان‌قدر سریع دفن می‌کنند. اسناد این جنایت و کشتار باید ثبت شود، دسته‌بندی شود، راستی‌آزمایی شود، و ماندگار شود تا حافظه‌ی ملی از دست نرود. اگر ثبت نکنیم، قاتل دقیقا به هدفش می‌رسد: فرسودنِ حافظه.

پایگاه داده‌ی عاملان سرکوب و سازمان پیگیری قضایی

در کنار آرشیو قربانیان، باید یک پایگاه داده‌ی جامع از عاملان سرکوب ایجاد شود: با شواهد تصویری، صوتی و روایی؛ با نام‌ها، مسئولیت‌ها، نقش‌ها و زنجیره‌ی فرماندهی، و مستندات. این فقط برای «فردا» نیست؛ برای «امروز» هم هست. چه آنکه وجود چنین پایگاه داده و یک سازمانِ پیگیری قضایی، یک پیام روشن به ماموران کشتار در جمهوری اسلامی می‌دهد: از چنگ قانون فرار نمی‌توان کرد. وقتی بدانند نام، تصویر، نقش، و ردّشان ثبت می‌شود و روزی در دادگاه‌های آینده یا سازوکارهای بین‌المللی به کار خواهد رفت، هزینه‌ی جنایت بالا می‌رود. این آگاهی می‌تواند به ریزش در میان نیروهای رژیم هم کمک کند: تردید می‌آورد، محاسبه را عوض می‌کند، و برخی را از مشارکت فعال در خشونت باز می‌دارد.

به همین دلیل، این بخش باید با یک نهاد مشخص همراه شود: سازمان پیگیری قضایی، برای آماده‌سازی پرونده‌ها، استانداردسازی مدارک، حفاظت از شاهدان، و اتصال دادن شواهد به سازوکارهای حقوقی در سطح ملی و بین‌المللی. نبایستی فراموش کرد که عدالتِ فردا، از سندِ امروز ساخته می‌شود.

همچنین ایجاد پایگاه داده‌ی عاملان سرکوب و مستندسازی زنجیره‌ی فرماندهی، فقط ابزارِ پیگیری قضایی و حقوقی نیست؛ یک کارکردِ حیاتیِ دیگر هم دارد: تفکیک دقیقِ مسئولیت‌ها. یعنی معلوم شود چه کسانی آمر و عاملِ سرکوب بوده‌اند و چه کسانی - به‌ویژه در بدنه‌ی بوروکراسی و مدیریت اجرایی - نقشی در خشونت و نقض حقوق شهروندان نداشته‌اند. این تفکیک، از یک‌سو جلوی «مجازات جمعی» و انتقام کور را می‌گیرد، و از سوی دیگر اجازه می‌دهد نیروهای بوروکراتِ کارآمد و متخصص که دست‌شان به سرکوب آلوده نیست، در دوره‌ی گذار و پس از آن بتوانند به کار ادامه دهند و چرخِ خدمات عمومی و بازسازی کشور از کار نیفتد؛ در حالی که آمران و عاملانِ جنایت، با سند و مدرک، پاسخ‌گو و قابل پیگرد می‌مانند.

تداوم سرکوب: اعدام، دادگاه‌های انقلاب، خفقان، کنترل دیجیتال

و البته فراموش نکنیم که در زمانی که این متن نوشته می‌شود یعنی در بهمن ۲۵۸۴ (۱۴۰۴)، سرکوب هنوز ادامه دارد. شکل‌ها عوض می‌شوند، اما منطق همان است: از اعدام تا زندان، از شکنجه تا پرونده‌سازی، از دادگاه‌های انقلاب - که کمترین اصول حقوقی درست ندارند - تا اعترافات اجباری و احکام نمایشی. هم‌زمان، کنترل فضای دیجیتال و خفقان سیاسی - نظامی نیز تشدید می‌شود؛ همان «تاریکی دیجیتال» که در دی ۱۴۰۴ ابزار قتل‌عام بود، امروز هم ابزار استمرار ترس و خاموشی است. این رژیم فقط آدم نمی‌کشد؛ روایت را هم می‌کشد. فقط بدن را نمی‌زند؛ حافظه را هم می‌زند.

جمع‌بندی

تاریخ نشان می‌دهد تعصب ایدئولوژیک - چه در قالب نژادپرستی نازی‌ها، ناسیونالیسم عثمانی، یا ولایت فقیه شیعی - ریشه‌ی جنایات علیه بشریت است. این تعصب هم ستون‌ها را می‌شکند و هم توده‌ها را می‌بلعد؛ هم اقلیت‌ها را می‌زند و هم مردم عادی را؛ هم فرهنگ را هدف می‌گیرد و هم جان را. این الگو در دی ۱۴۰۴ تکرار شد و قربانیان آن از همه‌ی قشرها بودند، بی‌انتخاب، بی‌استثنا، سرتاسرِ یک ملت.

اما راهکار روشن است: زنده‌کردن هویت ایرانیِ فراقومی و فرامذهبی، و ساختن سازوکار حافظه و عدالت. با تشکیل سازمان یادبود، ایجاد آرشیو دیجیتال و مکتوب، ساخت یادبود نمادین در خارج از ایران و سپس موزه و نهاد رسمی در ایرانِ آزاد، با ایجاد پایگاه داده‌ی عاملان سرکوب و سازمان پیگیری قضایی، و با تلاش برای به‌رسمیت‌شناختن یک روز بین‌المللی یادبود کشتار ایرانیان، می‌توان جلوی «قابل‌انکار شدن» جنایت را گرفت و البته جلوی تکرار آن را.

یادبود لازم است، اما کافی نیست. آن‌چه تکرار را می‌شکند، تبدیلِ حافظه به نهاد و تبدیلِ سوگ به اتحادِ فراقومی و فرامذهبی است؛ اتحادی که رژیم از آن می‌ترسد.

این متن برای این نوشته نشده که «تاریخ مرور شود». برای این نوشته شده که حافظه ساخته شود و حافظه، وقتی ساخته شود، تبدیل به قدرت می‌شود. جمهوری اسلامی می‌خواهد دی‌ماه ۱۴۰۴ «یک اتفاق» جلوه کند؛ یک صفحه که ورق می‌خورد و تمام می‌شود. اما دی ۱۴۰۴ «یک اتفاق» نیست؛ دی ۱۴۰۴ یک نقطه‌ی عریان‌شدنِ حقیقت است: حقیقتِ رژیمی که برای ماندن، مردم را می‌کشد؛ بعد برای فرار، انکار می‌کند؛ بعد برای تکرار، سند را می‌سوزاند و اینترنت را به محاق می‌برد و دادگاهِ نمایشی می‌چیند.

اگر از تاریخ چیزی یاد گرفته باشیم، این است: جنایت‌های بزرگ دو بار رخ می‌دهند. بار اول با گلوله و چاقو و طناب. بار دوم با انکار. و اگر انکار جا بیفتد، بار سوم با تکرار. این زنجیره را فقط یک چیز می‌شکند: ثبتِ حقیقت و تبدیلِ آن به نهاد.

برای همین است که یادبود، صرفا یک سنگ یا یک مجسمه نیست. یادبود یعنی «ساختنِ حافظه‌ی عمومی»؛ یعنی تبدیلِ نام‌ها و عکس‌ها و روایت‌ها به سندِ رسمی؛ یعنی بیرون کشیدنِ حقیقت از سرریزِ شبکه‌های اجتماعی و نشاندنِ آن در آرشیو؛ جایی که فراموش نمی‌شود و پاک نمی‌شود. برای همین است که باید یک سازمان یادبود تشکیل داد: با یادبود فیزیکی، آرشیو دیجیتال، آرشیو مکتوب. برای همین است که باید «پایگاه داده‌ی عاملان سرکوب» ساخت و «سازمان پیگیری قضایی» راه انداخت: تا جنایتکار بداند نامش صرفا در تاریخ نمی‌ماند، بلکه در پرونده نیز می‌ماند؛ تا مامور سرکوب بداند خشونت یک راه بی‌هزینه نیست؛ تا شکاف در دستگاه سرکوب ایجاد شود و ریزش ممکن گردد.

و برای همین است که باید برای به‌رسمیت‌شناختن روز بین‌المللی یادبود کشتار ایرانیان اقدام کرد. جهان نباید تنها وقتی به یاد بیاورد که دیر شده است. باید هر سال یک روز باشد که این حقیقت تکرار شود: در ایران چه شد، چگونه انکار شد، و چرا نباید دوباره تکرار شود. این روز، نه «خواهش از جهان» است و نه «تزئین سیاسی». این روز، یک ابزارِ جهانیِ ایستادگی در برابر انکار است؛ که انکار، خود ادامه‌ی جنایت است.

در وضعیت فعلی، بنای یادبود ناچار باید از خارج از ایران آغاز شود؛ جایی که دستِ رژیم کوتاه‌تر است و امکان ثبت، گردآوری، و حفاظت از سند وجود دارد. اما این نقطه‌ی پایان نیست؛ نقطه‌ی آغاز است. پس از سقوط جمهوری اسلامی، ایران باید به این حافظه، شکل ملی بدهد: موزه، بنای یادبود، آرشیو رسمی، و سازوکار قضایی. آن‌وقت است که سوگواری تبدیل به قدرت می‌شود؛ و قدرت تبدیل به ضمانتِ عدم تکرار.

این متن نه دعوت به نفرت است و نه تکرار زخم؛ دعوت به حافظه است، که بی‌حافظه، دوباره کشته می‌شویم. دعوت به عدالت است، که بی‌عدالت، قاتل بازمی‌گردد و دعوت به هویت است، هویتِ فراقومی و فرامذهبیِ ایرانی؛ همان هویتی که این ایدئولوژیِ قاتل می‌کوشد از ما بگیرد. ما اگر این سه را نگه داریم - حافظه، عدالت، هویت - دی ۱۴۰۴ آخرین قتل‌عام ایران خواهد بود، نه اولینِ بعدی.

در پایان، برای آن‌که این متن از گزارشِ فاجعه به زبانِ ایستادگی و هویت برسد، لینک شعرخوانی خودم را اینجا قرار می‌دهم؛ نه به‌عنوان تزئین، بلکه به‌عنوان ختمِ کلام: یادآوریِ حافظه، عهدِ عدالت، و وعده‌ی برخاستنِ ایران از خاکستر.

nametan nemimirad نامتان نمی‌میرد

ارجاعات:

(۱) «هرگز دوباره» (Never again) عبارت یا شعاری است که با درس‌های هولوکاست و دیگر نسل‌کشی‌ها گره خورده است. این جمله، عهد بنیادی و روح راهنمای پشتِ تصویب آن در سازمان ملل در سال ۱۹۴۸ است. این عبارت نشان‌دهنده تعهد جامعه بین‌المللی برای جلوگیری از تکرار قساوت‌های جنگ جهانی دوم و نسل‌کشی است.

(۲) خواننده‌ی علاقمند می‌تواند در کتاب «دو قرن سکوت» عبدالحسین زرین‌کوب به جزئیات بیشتر دست یابد.

بیشتر از درنگ روز

آرشیو ←